پیوندهای روزانه
+ آرشیو +

قرار بود دنیا تمام شود و آخرالزمان بر پا .
حیف شد که نشد ،و چقدر دیدن داشت آخرالزمانی که سیاهچاله ایی همه چیز را ببلعد.
حیف شد که نشد.
قرار بود آخرالزمان شود، انگار کن "فرودو " حلقه را بر دست کند، و "نیو " هرگز به خانه نرسد،و "کنستانتین" بازی را به گابریل شر و شیطان ببازد،و چه محشری می شد در آن سیاهچاله که قرار بود دنیا تمام شود.
و اصلآ همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی سرهنگ کورتز هیچ وقت به خانه نرسید و ویلارد بسته را داد به همسرش که شاید دنیا در همان نقطه تمام شده بود.
و چه بد که همه این جارو جنجالها،هیاهوی بسیار بود بر سر هیچ ،که ما مدتهاست مرده ایم و بی خبریم از مرگ خویش و انتهای هستی .
صدها کودک هم اکنون در آفریقا از گرسنگی می میرند و دنیا خیلی وقت است تمام شده .
تمام شدن دنیا معنیش فقط این نمی شود که بگویی سیاهچاله ایی در ۱۰۰ کیلومتری زیر زمین دهان باز کرده و دنیا را بلعیده .
دنیا ساده تر از اینها تمام شده ،از وقتی من و تو کودکان سر چهار راه ها را نخواستیم ببینیم ،و برای مردمان دنیا قصه کودکان گرسنه سودانی و روایت تلخ دارفور و شکم های برآمده کودکان آفریقایی و آسیایی شد قصه تکراری. این شد که چه دریغ و افسوس بر مرگ دنیا وقتی "آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود ".
و حالا بیا هیاهو کنیم برای هیچ که علم به یک پیشرفت بسیار دست یافته بدون اینکه بهای گزاف از هم گسستن هستی را پس بدهد ، و کف بزنیم که رسیدیم به یک قدمی آنچه که مارسل پروست در همه اثر بی نظیرش" هستی و نیستی" بر سر می زد که بداند از کجا آمده و به کجا می رود. اصلآ بی خیال همه آادمیت هایی که دارد در این مسلخ قربانی می شود بشویم ، که ما مرده ایم و خود بی خبریم از مرگ خویش.
بی خیال همه این ها که " قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا آدمیت برنگشت" .

روایت اول ... روایت دوم ... روایت سوم ...
روایت چهارم : زنان یک سرزمین
این روایت می تواند بشود روایت زنان یک سرزمین که زنانگیشان را در خانه ملت حراج می کنند. روایت اکرم ، نسیم ، بنفشه و شبنم صدها زن و دختر دیگر .
قتلهای خانوادگی موضوع جدیدی نیست قتل دختری توسط پدر و برادر ، قتل مرد توسط همسر و فرزند و یا.....اما اگر این موضوع تا چندی پیش اسباب تعجب بسیاری می شد امروزه به علت فزونی آن چندان هم در سطح جامعه ایجاد تعجب نمی کند .مشکل از کجاست؟ چه دلیلی باعث میشود تا زنی مردی و یا فرزندی اقدام به کشتن عزیزترین و نزدیک ترین کسان خود کند؟
قتل های خانگی یکی از شدیدترین نوع قتل هاست .مهمترین علل بروز اینگونه قتلها هنگامی که توسط مردان انجام میگردد ، بیشتر از مسایل ناموسی ، حسادت ، سوء ظن شدید و.... ناشی می شود.
ولی در مورد زنان علاوه بر موارد فوق کمی موضوع متفاوت است ، مردان هر زمان که بخواهند می توانند همسر خود را ترک کرده و یا آنچنان زندگی را برای او مشکل و غیر قابل تحمل کنند که وی حاضر می شود با بخشیدن مهریه و نفقه های معوقه و دیگر حقوق قانونی خود به راحتی طلاق را بپذیرد یا حتی بدون آنکه زن را طلاق دهد شرعی و قانونی اقدام به ازدواج مجدد کند. بنابراین کمتر مردی به خاطر خلاصی خود به فکر قتل می افتد.
در ماده 83 قانون مجازات اسلامی حکم سنگسار برای زنای محصنه تعیین شده است ، یعنی زنی یا مردی که همسری قانونی و شرعی دارد خارج از چهارچوب خانواده اقدام به ارتباط نامشروع کند . البته مردان حتی در صورتی که متاهل باشند می تواند از این مجازات رهایی پیدا کنند تنها با این ادعا که زن در عقد موقت اوست البته هنگامی زن نیز دارای همسر دائمی باشد ادعا از سوی مرد پذیرفته نخواهد شد وحکم سنگسار در مورد او نیز اجرا خواهد شد اما زناني که روابط خارج از ازدواج داشته اند، از سویی در معرض اين مجازات شديد قرار دارند و از ديگر سو هم طلاق را امري ناممکن مي بينند و به همين خاطر، براي رهايي از موقعيت ، براي قتل شوهر خود نقشه مي کشند.
از سویی مردانی که اقدام به همسر کشی کرده اند چون دیه زن نصف دیه مرد است و گاهی خانواده مقتوله توانایی پرداخت این تفاضل دیه را ندارند ، بنابراین بیشتر مردان قصاص نمی شوند و خانواده زن تنها به دریافت دیه رضایت دهند یا خود خانواده زن ادعا می کنند که مقتول اعمال منافی عفت انجام داده و مهدورالدم بوده است.
بخشی از شوهرکشی ها به خاطر خیانت شوهر یا خشونت های شدید و مکرر اوست. این روزها علاوه بر آمار فزاینده طلاق شاهد افزایش خیانت و همسرکشی در خانواده ها هستیم و قتل همسر به دست زن یا شوهر از اخبار همیشگی صفحه حوادث روزنامه ها است.
بدیهی است که خیانت ها و خشونت ها هنگامی تبدیل به خبر می شود که کار به قتل و خونریزی می کشد و هیچ آماری از زنان و مردانی که کانون خانواده و زندگی مشترک شان به خیانت یا خشونت آلوده است وجود ندارد و البته به دست آوردن چنین آماری نیز آسان نخواهد بود چرا که قربانیان یا عاملان آن به سادگی پرده از راز خویش برنمی دارند.
چه چیزی قتل همسر را برای آنان توجیه می کند و چرا اگر یک زندگی مشترک به هر دلیلی مطلوب شان نیست، «قتل همسر» را به جای «جدایی» برمی گزینند.
در فرهنگ ما، طلاق نکوهیده ترین سنت اجتماعی است، از این رو سال هاست که به عروسان جوان توصیه می شود با «لباس سپید به خانه شوهر رفته باید با لباس سپید (کفن) بازگردند» و به این ترتیب انتخاب همسر و تشکیل زندگی مشترک تبدیل به راهی بدون بازگشت می شود. ماندن در زیر یک سقف به رغم وجود طلاق پنهان در زندگی مشترک به خاطر آنچه آبرو می خوانندش و تحمل خشونت، تحقیر و بی وفایی، پنهان کردن رنج ها، زخم ها و کبودی ها، در خلوت اشک ریختن و در جمع خندیدن و دلخوش بودن به داشتن سایه بالای سر و... روش بسیاری از زندگی ها بوده و هست.
امروز دیگر نمی توان از زن انتظار داشت که روابط پنهانی همسرش را با دیگران حق طبیعی او دانسته و به این سخن شوهر دل خوش دارد که تو ریگ کف آبی و آنها گذرا هستند. دیگر نمی توان از زن خواست که با شلوغ کردن دور و بر خود با شش، هفت بچه و سرگرم شدن به خانه داری و بچه داری از نیاز اساسی چون دوست داشتن و دوست داشته شدن چشم پوشی کند. گرچه نسبت به گذشته از فشارهای اجتماعی بر زن مطلقه کاسته شده و به تفاهم نرسیدن یک زوج و جدایی آنها امری طبیعی خوانده می شود (البته بیشتر در شهرهای بزرگ و نزد قشر تحصیلکرده) اما همچنان موانع عظیم و بسیار جدی برای متارکه زوجی که شرایط کنار هم بودن را ندارند، وجود دارد.
نداشتن توانایی مالی و نداشتن توانایی اداره زندگی یکی از عوامل بسیار مهم و شاید مهم ترین عامل ماندن زنان در کنار شوهران خشن، معتاد و ناشایست است. علاوه بر آن نداشتن امنیت اجتماعی و آینده یی روشن هراس دور شدن از فرزندان و تغییر نگاه اطرافیان و حتی فشار خانواده ها، زن های بسیاری را وادار به اطاعت از دستور نامبارک «سوختن و ساختن» می کند.
فشار مذموم بودن طلاق به لحاظ اجتماعی و خانوادگی، نداشتن قدرت حقوقی زن برای جدایی و کند و طولانی بودن روند انجام طلاق همه عواملی هستند که می توانند زنی را که تحت شکنجه روانی و جسمی شوهر قرار دارد به جایی برسانند که دست به قتل او بزند چرا که جامعه به او این گونه القا کرده که زنی که همسرش فوت کرده به اندازه زنی که مهر طلاق را بر پیشانی دارد، تحت فشار اجتماعی و خانوادگی نیست یا با کشتن شوهری که حاضر به طلاق دادنش نیست و در عین حال زن را ملزم به تحمل رفتار ناشایست خویش می داند رها خواهد شد.
حتی در صورت داشتن قدرت مالی و به جان خریدن همه تبعات رنج آور تحمیلی جامعه، باز هم اگر مرد مخالف طلاق باشد، زن توان حقوقی جدا شدن از شوهر را ندارد مگر به قیمت سال ها بلاتکلیفی و دوندگی در دادگاه و در نهایت بخشیدن همه حقوق مالی خود و حتی در مواردی رشوه دادن به شوهر (روایت اول ـ یگانه) راضی کردن او به جدایی.
زنی که همواره مورد تحقیر و ضرب و شتم شوهر قرار می گیرد به شکل مداوم در حال انباشتن خوشه های خشم و کینه است ... شعله ور شدن خاکستر خشم و کینه اینگونه زنان و رها شدن فنر تحمل آنان همان خبر شوهرکشی است که در روزنامه ها می بینیم.
اکثریت قریب به اتفاق زنانی که قاتل شوهر خود هستند، بارها و بارها متقاضی طلاق و در پی جدایی بوده اند و پاسخی که می گرفته اند توصیه های مکرر به تحمل و سازش بوده است. به بیان دیگر هنگامی که خشونت شوهر به اوج خود برسد، همسر او یا مقتول می شود یا قاتل و از آنجا که در صورت قاتل بودن نیز، قصاص خواهد شد باز هم قربانی خشونت شوهر شده است.
خیانت معمولاً هوسرانی و خیانت شوهر را به دیده اغماض نگریسته و همسرش را مخاطب قرار می دهند که؛ «حتماً یک کمبودی داشته که...»(روایت سوم ـ حنانه) و فهرستی از انواع توجهاتی که باید نثار شوهر کرد در مقابلش ردیف می کنند. این در حالی است که مرد به لحاظ قانونی مختار است هر زمان که اراده کرد حتی بدون ارائه دلیل منطقی به دادگاه، همسرش را طلاق دهد، چه رسد به آنکه نارضایتی از او داشته باشد. اما ای کاش قدری از این نگاه خطاپوش و بلندنظرانه هنگام خیانت مردان، درباره زنان هم وجود داشت و اندیشیده می شد به اینکه چرا «زن» که فداکاری و عشق به خانواده و تلاش برای حفظ و تحکیم آن نه آموخته کسی که در نهاد اوست و نهاد او نه تنوع طلب که «یکه شناس» است دچار تناقض رنج آور و بدعاقبت خیانت می شود و در مثلث عاطفی گرفتار می آید که دیر یا زود اضلاع آن از هم گسیخته خواهد شد.
زنانی روایتهای ما (یگانه، شیوا و حنانه ) از یک سو با خیانت همسر مواجه بودند و از سویی دیگر از کمترین میزان حمایت قانون، و خوش شانس بودند و احتمالآ عاقل که دست به حرکت هایی آنارشیستی وخطرناک نزدند،زمانی که خود و زندگیشان را در مرز باریک هستی و نیستی دیدند و البته قسمتی از این خوش شانسی را می توان داشتن خانواده هایی دانست که در نهایت با همه مخالفت ها با طلاق و جدایشان از حمایت انها دست برنداشتند ولی از خود پرسیده ایم چند درصد از زنان جامعه ما این حمایت را دارند زمانی که ناچار می شوند برای طلاق گرفتن از مهریه و تمامی حق و حقوق قانونیشان بگذرند ؟؟
اکرم نمی توانست از همسرش جدا شود و در نهایت او را به خانه باز می گرداندند و ما هم زمانی نامش را شنیدیم که در مقابل چوبه دار ایستاده بود و این بار هم که به کمکشآمدیم برای تهیه دیه همان مردی بود که او را آزار می داد.
شبنم آن قدر خیانت دید که دیگر نمی توانست تحمل کند و از سویی امکان طلاق برایش نبود پس دست به قتل شوهر زد.
این قتل ها نه قتل های منطقی هستند نه از روی بی منطقی مطلق . زنان این روایت ها از سویی نمی توانند با همسر زندگی کنند و از سویی هیچ راه قانونی برای رهایی ندارند . پشت سر گذشته ایی با درد و رنج، و پیش رو هیچ نقطه روشن و درخشانی دیده نمی شود .آنان بر لب باریک مرز سقوط ایستاده اند.
مدتها پیش مصاحبه ایی داشتم با دکتر نعمت احمدی وکیل دادگستری داشتم که ایشان درآن مصاحبه به حرکت قانون و جمعه در یک مسیر و با هم اشاره داشتند اشاره ایشان به این مورد بود که بایدقانون با رشد مناسب بستری مناسب در جامعه و در عین حال جامعه با رشد مناسب خود باز هم این بستر را برای قانون گذار ایجاد کند تا قوانین تکامل یابند و رشد کنند و حالا به نظر می رسد جامعه ایی که در چند وقت اخیر به شدت مرد و زن در مقابل قانون حمایت از مرد خانواده و چند همسری ایستاده دارد جامعه ایی را نشان می دهد که می خواهد به سمت تکاملی حرکت کند تا درآن ی از جامعه ـ زنان از حقوق برابر یا خداقل مناسب برخوردار باشد اما گویا قانون گذار همچنان در پی عقب نگه داشتن زنان ـ نیمی از بدنه اجتماع می باشد،و. با نه گفتن به خواست عمومی جامعه قصد دارد خود را در مقابل تکامل یک جامعه سنتی در دوران گذار قرار دهد.
پی نوشت :اینجا زمین و زمان و همه چیز یخ زده و اینجا را دوست ندارم و ای کاش یکی بگوید چرا اینجا هش باران می بارد و باز هم باران و من سرمای اینجا را دوست ندارم ومی خواهم به خانه بازگردم.
پی نوشت : کسی می داند کی "گلشیفته فراهانی" را در برنامه ایی هویت وار برصفحه تلویزیون خواهیم دید که از فریب خوردگی خود تو سط هالیوود خواهد گفت ؟
دوستی امروز به من زنگ زد و گفت برنامه خبرساز ۸:۳۰ امشب گفته هالیوود در پی شکار بازیگران شرقی است . مسخره است این پروژه های کشفی برنامه سازان .گلشیفته را دریابید پیش از انکه سر از برنامه های هویت سازان در آورد.
روایت اول : یگانه
کار و درس و روزمرگی های زندگی همه و همه بهانه هایی هستند برای غفلت ها و بی خبری های آدمها از عزیزان و دوستانشان و من هم می شوم اسیر این روزمرگی ها . آنقدر که از دوستی که روزها و شبهایی را به خوشی با هم سپری کرده ایم غافل می شوم و بعد از غریب یک ماه از پس حادثه ایی با او تماس می گیرم و بعد از دو سه باری که موبایلش خاموش است عاقبت جواب می دهد و می گوید در بیمارستان است و من حیران و شرمزده می پرسم کدام بیمارستان و او می گوید بیمارستان روانپزشکی ... .
می دانستم و بارها و بارها شنیده بودم از خودش که تار و پودش دارد از هم جدا می شود و خسته است و داغان ، و بارها کنار خودم نشسته بود و گریه کرده بود و شبها تا صبح کنار هم بودیم و حرف می زدیم و می دانستم درهایش را و او هم می دانست دردهای مرا ،و سر بازداشت دوستانم پا به پای من گریه کرده بود اما حالا حیران مانده بودم که در بیمارستان چه می کند ؟؟ بارها گفته بود درحال از هم گسستن است و ما چه ساده گرفته بودیم این از هم گسستن را.
ساعات ملاقات را می پرسم و می گویم به دیدنش خواهم رفت و در حال آماده شدن به او فکر می کنم .
یگانه 28 ساله است ،یگانه زیبا بود و بسیار با سلیقه و بی تردید یکی از خوش لباس ترین هایی که می شناسم. 18 ساله بود که ازدواج کرد دقیقآ بعد از گرفتن دیپلم و بعد از دو سال که خواستگارش پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود و 7 سال بعد در هم شکسته به خانه باز گشته بود با تنی داغان و روح و روانی داغان تر . در حالی که مرد قول داده بود اجازه دهد وی تحصیل کند بعد از قبولی یگانه در دانشگاه این حق را از وی دریغ کرد . بارها و بارها یگانه مچ همسر خیانتکار را گرفت. لااقل دو بار در زندگی مشترک 7 ساله اش جوری کتک خورده بود که کار به مراقبت های ویژه و ماسک اکسیژن کشیده بود و او صبر کرده بود چرا که پدر و مادر پیری داشت و خود نیز چون نامش یگانه فرزند بود . تک دختری با پدر و مادری که بالای 70 سال عمر کرده بودند و او فکر می کرد به عنوان تنها فرزند نباید این دردها را با آن دو شریک شود چرا که آنان توانش را نخواهند داشت . بارها از خانه بیرونش کرده بود و او بر پله های خانه نشسته بود تا همسرش او را دوباره به خانه راه دهد ،و آنگاه صبرش تمام شده بود که مرد در آخرین تماس گفته بود می خواهد زن بگیرد . یک زن جدید و به او گفته بود اگر میخواهد در همان خانه اجاره ایی بماند چرا که مرد میخواست برای زن جدید خانه ایی بخرد و به یگانه هم می تواند ماهی 50 هزار تومان بدهد و این بار دیگر یگانه تاب نیاورد . تحملش تمام شده بود و او همه مهریه را بخشید زمینی که پدرش به او داده بود آقای همسر از او گرفت و در هم شکسته راهی خانه پدری شد و بدتر اینکه آنجا هم آرامشی نبود برایش.
همسر سابق یک هفته بعد از جدایی زن جدید را عقد کرده بود. و یگانه در هم شکسته بود .
و بلاخره هم زیر بار فشار خیانت همسر و حضور زن دیگر در زندگی و گوشه و کنایه و دلسوزی های آدمهای بیهوده کارش کشید به بیمارستان روانپزشکی . او ساده بود و توان این شکست را نداشت و حالا من به عیادتش می رفتم .
روایت دوم : شیوا
شیوا همسایه بود . اولین بار اتفاقی با او آشنا شدم و همسن بودنمان باعث دوستیمان شد .
بعدها دانستم با مادر و دخترخاله اش در زندگی می کند و من ماندم و یک سوال که پدر کجاست و هیچگاه نپرسیدم ، تا آن شب که خودش به نزدم آمد و من همسفره خاطره ها و ارزوهایش شدم. اما روایت کامل را بعدترها مادرش برایم گفت روزی که شیوا نبود.
مادر شیوا 16 ساله بوده که ازدواج می کند .مادرش ساکن اراک بوده و پدرش اهواز و شناخت خاصی در بین نبوده و یک آشنایی فامیلی باعث این ازدواج شده. زن به اهواز امده و زندگی مشترک را آغاز کرده اند.
تا آن روز که ... .زن به اراک و نزد خانواده رفته بوده تا دیدارها تازه شود و آن روزها تازه شیوا را باردار بوده و هنوز هم نمی دانسته باردار است و قرار بود آخر هفته به اهواز بازگردد ،اما زن گویا در قلبش چیزی در جوشش و بوده سرش پر از فکر به برادر پیله می کند که من می خواهم زودتر بروم مثلآ امشب یا فردا و برادر هم بی تابی او را می بیند برایش بلیط می گیرد و او راهی اهواز می شود. صبح به در خانه می رسد و با کلید در را باز می کند و در خانه اش در مقابل آینه قدی روی ستون زنی را می بیند ، و خود می گوید : " برای اولین بار در زندگیم فهمیدم غش کردن یعنی چی" ، هیچگاه زن را به طور کامل نمی بیند چرا که تصویرش را از داخل آیینه دیده و البته بارها و بارها به موهای مشکی زن اشاره می کند و من نمی فهمیدم بعد از گذشت ۲۵ سال چه اصراری دارد اینهمه خود را با یاد آوری زن و اینکه دلش می خواسته صورت او را ببیند شکنجه می کند.
بعدها بعد از به دنیا آمدن شیوا سعی می کند از یاد ببرد خیانت مردش راآن هم در حالی که هنوز ۱۷ سال نداشته . عاقبت در ۲۱ سالگی زمانی که شیوا ۳ساله بوده نمی تواند خیانت های مرد و رابطه اش با زن دیگر تحمل کند و با بخشیدن مهریه و جهیزیه و نفقه فرزندش هم طلاق می گیرد و هم شیوا را .
در بازگشت به اراک نمی تواند نگاه مردمان را تحمل کند و بچه را بر می دارد و به تهران می آید و در تهران کار می کند و زندگی خود و فرزندش را تآمین می کند و زمانی که من دیدمش ۴۵ ساله بود و همچنان مجرد با عشقی بی امان به تنها دخترش . شوهر سابق با همان زن ازدواج کرده بود و کمی بعدتر زن با اجرا گذاشتن مهریه از پدر شیوا طلاق گرفته بود و از ایران مهاجرت کرده بود.
شیوا در این میانه پدر را نمی بخشید و با انکه وضع مالی بسیار خوب پدر می توانست وسوسه انگیز باشد از پدر بیزار بود و مادر را هم نمی بخشید که چرا نجنگیده و زندگی را رها کرده و همه توضیحات مادر یا من که او فقط ۲۰ سال داشته و ازاو نمی توانستی انتظاری داشته باشی هیچ تآثیری نداشت .
روایت سوم :حنانه
حنانه دوستی قدیمی بود از زمان دبیرستان . از سالهای دبیرستان می شناختمش . هر دو ریاضی می خواندیم و هر دو هنر را دوست داشتیم و البته در دو کلاس متفاوت بودیم تا زمانی که در پیش دانشگاهی با هم همکلاس شدیم.
برای کنکور من ریاضی و هنر می خواندم و او فقط هنر و چقدر هم یاریم کرد با جزوات و یادداشت هایی که به من می داد . در همان بحبوبه کلاس های کنکور بود که گفت دارد ازدواج می کند و عقد کرد تا بعد از کنکور ازدواج کنند . من دانشگاه پذیرفته شدم ولی حنانه بخاطر محل کار و زندگی همسرش نمی توانست در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل دهد و ناچار شد در کاردانی رشته ایی دیگر ادامه تحصیل دهد. این شد که مدتها از او دور بودم تا اینکه 3 سال بعد تراز طریق دوست مشترک دیگری شماره من را یافته بود و خواسته بود برای مدتی پیش من باشد.
خوشحال شدم و برای استقبالش به ترمینال رفتم و زنی را دیدم که در22 سالگی در هم شکسته بود . گفت می خواهد کاری پیدا کند و محلی برای زندگی و نمی خواهد نزد اقوامش باشد. حیرت زده شدم و با تعجب پرسیدم پس همسرش چه شده ؟؟ و گفت می خواهد از همسرش جدا شود و من نمی دانستم بپرسم یا نه که خودش گفت همسرش دو سال پیش دوباره ازدواج کرده و او تا 1 سال اول نمی دانسته یا شک می کرده و همسرش انکار ،ولی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نمانده و همه مردم شهر می دانند و من فقط حیرت زده پرسیدم آخر چرا ؟؟ شما بسیار به هم شبیه بودید و با تناسب سنی و تحصیلی ،و او گفت :"خودم هم نمی دانم فقط می دانم همسر دوم 3 سال از شوهرم هم بزرگتر است و منشی شرکتی بوده که در همان مجتمع تجاری بوده که شرکت شوهر حنانه".
بعدتر با تماس خواهر حنانه متوجه شدم آنان می خواهند حنانه صبر و تحمل از خودش نشان دهد و از همسرش جدا نشود و حتی اصرار داشته اند او خانه را ترک نکند چرا که معتقد بودند این احساس شوهر حنانه یک هوس و احساس زود گذر است و او به خانه خود باز خواهد گشت و زن دوم را طلاق خواهد دادو البته که به نظر حنانه و من و احتمالآ بسیاری حرف بی منطقی بود . حنانه می گفت:" این مثل این است که برگردم به خانه و مثل دیوانه ها دست به جادو و جنبل بزنم و منتظر بمانم آن زن را طلاق بدهد و بعدترها هم مدام با وحشت تکرارا دوباره این ماجرا سر کنم و انتظار بکشم که کی دوباره بر سرم هوو بیاورد" .
حنانه عاقبت با حمایت های برادرش موفق شد با بخشش همه چیز حتی گذشتن از جهیزیه اش از همسرش جدا شود و پیش برادرش در آلمان برود. هنوز هم گاهی با حرف می زنیم و چت می کنیم وبعد از گذشت حدود 5 سال هنوز هم هر بار این سوال برایش هست که چرا؟؟چرا شوهرش چنین کرد و سوالی بزرگ تر که چطور یک زن توانست بیاید و اینگونه وارد زندگی او شود.
او حالا هم درس خوانده هم شغل خوبی آنجا دارد اما حامد(برادرش) می گوید هنوز هم گاهی شب ها گریه می کند و برای آرام شدن باید به آرامبخش پناه ببرد.
این روایت ها ادامه دارد ... .
پی نوشت بعد از تحریر : متآسفانه متوجه شدم یک سوتفاهم بسیار بزرگ به وجود آمده است . من دوستی دارم به نام شیوا که تعدادی از دوستانی که وبلاگم را می خوانند و همچنین تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس ایشان را می شناسند و تا کنون چندین ژیام خصوصی داشته ام که آیا شیوا راضی بوده اینگونه زندگیش را بنویس و فکر می کنم باید تو ضیح دهم روایت دوم هیچ ربطی به شیوا دوستی که می شناسد ندارد . شیوا نه تک فرزند است و نه این روایت ارتباطی به او دارد و لطفآ برای باقی روایت ها بین دوستان من نگردید پیدا نمی کنید.
پی نوشت بعد از تحریر : برنامه مستندی پخش شد با نام " دنیای هیچکاک " کاری از مرتضی آوینی و چقدر هم زیبا بود توصیه می کنم انها که ندیدند تکرارش را ببیند و چقدر متآسف شدم وقتی دیدم صدا و سیمای ایران چنین مستندهایی نیز از آوینی دارد و پخش نمی کند. شهید آوینی بسیار زیبا و بدون آسمان ریسمان بهم بافتن هیچکاک و فیلمهایش را نقد کرد.
کار و درس و روزمرگی های زندگی همه و همه بهانه هایی هستند برای غفلت ها و بی خبری های آدمها از عزیزان و دوستانشان و من هم می شوم اسیر این روزمرگی ها . آنقدر که از دوستی که روزها و شبهایی را به خوشی با هم سپری کرده ایم غافل می شوم و بعد از غریب یک ماه از پس حادثه ایی با او تماس می گیرم و بعد از دو سه باری که موبایلش خاموش است عاقبت جواب می دهد و می گوید در بیمارستان است و من حیران و شرمزده می پرسم کدام بیمارستان و او می گوید بیمارستان روانپزشکی ... .
می دانستم و بارها و بارها شنیده بودم از خودش که تار و پودش دارد از هم جدا می شود و خسته است و داغان ، و بارها کنار خودم نشسته بود و گریه کرده بود و شبها تا صبح کنار هم بودیم و حرف می زدیم و می دانستم درهایش را و او هم می دانست دردهای مرا ،و سر بازداشت دوستانم پا به پای من گریه کرده بود اما حالا حیران مانده بودم که در بیمارستان چه می کند ؟؟ بارها گفته بود درحال از هم گسستن است و ما چه ساده گرفته بودیم این از هم گسستن را.
ساعات ملاقات را می پرسم و می گویم به دیدنش خواهم رفت و در حال آماده شدن به او فکر می کنم .
یگانه 28 ساله است ،یگانه زیبا بود و بسیار با سلیقه و بی تردید یکی از خوش لباس ترین هایی که می شناسم. 18 ساله بود که ازدواج کرد دقیقآ بعد از گرفتن دیپلم و بعد از دو سال که خواستگارش پاشنه در خانه شان را از جا کنده بود و 7 سال بعد در هم شکسته به خانه باز گشته بود با تنی داغان و روح و روانی داغان تر . در حالی که مرد قول داده بود اجازه دهد وی تحصیل کند بعد از قبولی یگانه در دانشگاه این حق را از وی دریغ کرد . بارها و بارها یگانه مچ همسر خیانتکار را گرفت. لااقل دو بار در زندگی مشترک 7 ساله اش جوری کتک خورده بود که کار به مراقبت های ویژه و ماسک اکسیژن کشیده بود و او صبر کرده بود چرا که پدر و مادر پیری داشت و خود نیز چون نامش یگانه فرزند بود . تک دختری با پدر و مادری که بالای 70 سال عمر کرده بودند و او فکر می کرد به عنوان تنها فرزند نباید این دردها را با آن دو شریک شود چرا که آنان توانش را نخواهند داشت . بارها از خانه بیرونش کرده بود و او بر پله های خانه نشسته بود تا همسرش او را دوباره به خانه راه دهد ،و آنگاه صبرش تمام شده بود که مرد در آخرین تماس گفته بود می خواهد زن بگیرد . یک زن جدید و به او گفته بود اگر میخواهد در همان خانه اجاره ایی بماند چرا که مرد میخواست برای زن جدید خانه ایی بخرد و به یگانه هم می تواند ماهی 50 هزار تومان بدهد و این بار دیگر یگانه تاب نیاورد . تحملش تمام شده بود و او همه مهریه را بخشید زمینی که پدرش به او داده بود آقای همسر از او گرفت و در هم شکسته راهی خانه پدری شد و بدتر اینکه آنجا هم آرامشی نبود برایش.
همسر سابق یک هفته بعد از جدایی زن جدید را عقد کرده بود. و یگانه در هم شکسته بود .
و بلاخره هم زیر بار فشار خیانت همسر و حضور زن دیگر در زندگی و گوشه و کنایه و دلسوزی های آدمهای بیهوده کارش کشید به بیمارستان روانپزشکی . او ساده بود و توان این شکست را نداشت و حالا من به عیادتش می رفتم .
روایت دوم : شیوا
شیوا همسایه بود . اولین بار اتفاقی با او آشنا شدم و همسن بودنمان باعث دوستیمان شد .
بعدها دانستم با مادر و دخترخاله اش در زندگی می کند و من ماندم و یک سوال که پدر کجاست و هیچگاه نپرسیدم ، تا آن شب که خودش به نزدم آمد و من همسفره خاطره ها و ارزوهایش شدم. اما روایت کامل را بعدترها مادرش برایم گفت روزی که شیوا نبود.
مادر شیوا 16 ساله بوده که ازدواج می کند .مادرش ساکن اراک بوده و پدرش اهواز و شناخت خاصی در بین نبوده و یک آشنایی فامیلی باعث این ازدواج شده. زن به اهواز امده و زندگی مشترک را آغاز کرده اند.
تا آن روز که ... .زن به اراک و نزد خانواده رفته بوده تا دیدارها تازه شود و آن روزها تازه شیوا را باردار بوده و هنوز هم نمی دانسته باردار است و قرار بود آخر هفته به اهواز بازگردد ،اما زن گویا در قلبش چیزی در جوشش و بوده سرش پر از فکر به برادر پیله می کند که من می خواهم زودتر بروم مثلآ امشب یا فردا و برادر هم بی تابی او را می بیند برایش بلیط می گیرد و او راهی اهواز می شود. صبح به در خانه می رسد و با کلید در را باز می کند و در خانه اش در مقابل آینه قدی روی ستون زنی را می بیند ، و خود می گوید : " برای اولین بار در زندگیم فهمیدم غش کردن یعنی چی" ، هیچگاه زن را به طور کامل نمی بیند چرا که تصویرش را از داخل آیینه دیده و البته بارها و بارها به موهای مشکی زن اشاره می کند و من نمی فهمیدم بعد از گذشت ۲۵ سال چه اصراری دارد اینهمه خود را با یاد آوری زن و اینکه دلش می خواسته صورت او را ببیند شکنجه می کند.
بعدها بعد از به دنیا آمدن شیوا سعی می کند از یاد ببرد خیانت مردش راآن هم در حالی که هنوز ۱۷ سال نداشته . عاقبت در ۲۱ سالگی زمانی که شیوا ۳ساله بوده نمی تواند خیانت های مرد و رابطه اش با زن دیگر تحمل کند و با بخشیدن مهریه و جهیزیه و نفقه فرزندش هم طلاق می گیرد و هم شیوا را .
در بازگشت به اراک نمی تواند نگاه مردمان را تحمل کند و بچه را بر می دارد و به تهران می آید و در تهران کار می کند و زندگی خود و فرزندش را تآمین می کند و زمانی که من دیدمش ۴۵ ساله بود و همچنان مجرد با عشقی بی امان به تنها دخترش . شوهر سابق با همان زن ازدواج کرده بود و کمی بعدتر زن با اجرا گذاشتن مهریه از پدر شیوا طلاق گرفته بود و از ایران مهاجرت کرده بود.
شیوا در این میانه پدر را نمی بخشید و با انکه وضع مالی بسیار خوب پدر می توانست وسوسه انگیز باشد از پدر بیزار بود و مادر را هم نمی بخشید که چرا نجنگیده و زندگی را رها کرده و همه توضیحات مادر یا من که او فقط ۲۰ سال داشته و ازاو نمی توانستی انتظاری داشته باشی هیچ تآثیری نداشت .
روایت سوم :حنانه
حنانه دوستی قدیمی بود از زمان دبیرستان . از سالهای دبیرستان می شناختمش . هر دو ریاضی می خواندیم و هر دو هنر را دوست داشتیم و البته در دو کلاس متفاوت بودیم تا زمانی که در پیش دانشگاهی با هم همکلاس شدیم.
برای کنکور من ریاضی و هنر می خواندم و او فقط هنر و چقدر هم یاریم کرد با جزوات و یادداشت هایی که به من می داد . در همان بحبوبه کلاس های کنکور بود که گفت دارد ازدواج می کند و عقد کرد تا بعد از کنکور ازدواج کنند . من دانشگاه پذیرفته شدم ولی حنانه بخاطر محل کار و زندگی همسرش نمی توانست در دانشگاه و رشته مورد علاقه اش ادامه تحصیل دهد و ناچار شد در کاردانی رشته ایی دیگر ادامه تحصیل دهد. این شد که مدتها از او دور بودم تا اینکه 3 سال بعد تراز طریق دوست مشترک دیگری شماره من را یافته بود و خواسته بود برای مدتی پیش من باشد.
خوشحال شدم و برای استقبالش به ترمینال رفتم و زنی را دیدم که در22 سالگی در هم شکسته بود . گفت می خواهد کاری پیدا کند و محلی برای زندگی و نمی خواهد نزد اقوامش باشد. حیرت زده شدم و با تعجب پرسیدم پس همسرش چه شده ؟؟ و گفت می خواهد از همسرش جدا شود و من نمی دانستم بپرسم یا نه که خودش گفت همسرش دو سال پیش دوباره ازدواج کرده و او تا 1 سال اول نمی دانسته یا شک می کرده و همسرش انکار ،ولی حالا دیگر جایی برای انکار باقی نمانده و همه مردم شهر می دانند و من فقط حیرت زده پرسیدم آخر چرا ؟؟ شما بسیار به هم شبیه بودید و با تناسب سنی و تحصیلی ،و او گفت :"خودم هم نمی دانم فقط می دانم همسر دوم 3 سال از شوهرم هم بزرگتر است و منشی شرکتی بوده که در همان مجتمع تجاری بوده که شرکت شوهر حنانه".
بعدتر با تماس خواهر حنانه متوجه شدم آنان می خواهند حنانه صبر و تحمل از خودش نشان دهد و از همسرش جدا نشود و حتی اصرار داشته اند او خانه را ترک نکند چرا که معتقد بودند این احساس شوهر حنانه یک هوس و احساس زود گذر است و او به خانه خود باز خواهد گشت و زن دوم را طلاق خواهد دادو البته که به نظر حنانه و من و احتمالآ بسیاری حرف بی منطقی بود . حنانه می گفت:" این مثل این است که برگردم به خانه و مثل دیوانه ها دست به جادو و جنبل بزنم و منتظر بمانم آن زن را طلاق بدهد و بعدترها هم مدام با وحشت تکرارا دوباره این ماجرا سر کنم و انتظار بکشم که کی دوباره بر سرم هوو بیاورد" .
حنانه عاقبت با حمایت های برادرش موفق شد با بخشش همه چیز حتی گذشتن از جهیزیه اش از همسرش جدا شود و پیش برادرش در آلمان برود. هنوز هم گاهی با حرف می زنیم و چت می کنیم وبعد از گذشت حدود 5 سال هنوز هم هر بار این سوال برایش هست که چرا؟؟چرا شوهرش چنین کرد و سوالی بزرگ تر که چطور یک زن توانست بیاید و اینگونه وارد زندگی او شود.
او حالا هم درس خوانده هم شغل خوبی آنجا دارد اما حامد(برادرش) می گوید هنوز هم گاهی شب ها گریه می کند و برای آرام شدن باید به آرامبخش پناه ببرد.
این روایت ها ادامه دارد ... .
پی نوشت بعد از تحریر : متآسفانه متوجه شدم یک سوتفاهم بسیار بزرگ به وجود آمده است . من دوستی دارم به نام شیوا که تعدادی از دوستانی که وبلاگم را می خوانند و همچنین تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس ایشان را می شناسند و تا کنون چندین ژیام خصوصی داشته ام که آیا شیوا راضی بوده اینگونه زندگیش را بنویس و فکر می کنم باید تو ضیح دهم روایت دوم هیچ ربطی به شیوا دوستی که می شناسد ندارد . شیوا نه تک فرزند است و نه این روایت ارتباطی به او دارد و لطفآ برای باقی روایت ها بین دوستان من نگردید پیدا نمی کنید.
پی نوشت بعد از تحریر : برنامه مستندی پخش شد با نام " دنیای هیچکاک " کاری از مرتضی آوینی و چقدر هم زیبا بود توصیه می کنم انها که ندیدند تکرارش را ببیند و چقدر متآسف شدم وقتی دیدم صدا و سیمای ایران چنین مستندهایی نیز از آوینی دارد و پخش نمی کند. شهید آوینی بسیار زیبا و بدون آسمان ریسمان بهم بافتن هیچکاک و فیلمهایش را نقد کرد.
در سفر هستم و بسیار درگیر . درگیر رفتن و سفری تازه،که دوستی تماس می گیرد و می گوید : "الان در اینترنت هستی ؟؟ "و من می گویم: نه ، و او می گوید:" من همین الان با تو چت کردم"، و من حیران می شوم که یعنی چه و می گویم:" من در اینترنت نیستم و اصلآ دسترسی به این دنیای پیچیده مجازی ندارم "و او می گوید :"پس هکت کرده اند "و من حیران تر می شود که چرا ؟؟ و اصلآ چه کسی باید بیاید و ای دی من را هک کند،که می گوید:" اینها را دیگر من نمی دانم ولی الان با ای دی تو کسی با من چت کرد و من حدس زدم نمی تواند تو باشی و تصمیم گرفتم با تو تماس بگیرم" .
از او خواهش می کنم سعی کند وارد ای دی من شود که نمی تواند .
دیگر کاملآ متحیر و حیران شده ام با یک احساس بد که کسی من را از من ربوده است و حالا این من جعلی به شناسه های دوستانم و بسیاری دیگر دسترسی دارد و نه فقط به شناسه ها که به ایمیل هایم و ... نیز دسترسی دارد .
به دوست دیگری زنگ می زنم و او چند راهکار پیشنهاد می کند و من می گویم اصلآ امکانش برای من نیست چون به اینترنت دسترسی ندارم و البته در انتهای حرفهایش می گوید اگر پسورد را تغییر دهد دیگر هر گز امکان دسترسی به ای دی خود را نخواهی داشت .
و چقدر احساس بدی دارد وقتی "او"یی باشد که به جای من بنشیند و "من " دیگر "من " نباشم.
به دوستانم زنگ می زنم و دنبال کسی می گردم که به اینترنت دسترسی داشته باشد تا پسورد را تغییر دهد ،و در این آشفتگی دوست دیگری تماس می گیرد و این بار دیگر نمی دانم باید حیران تر شوم یا بخندم به کار "او"یی که به جای من نشسته و با دوستی چت کرده که بیش از 6 ماه است از بابت بعضی دلخوری ها از کنار شناسه های هم بی تفاوت گذشته ایم ، و این " او"ی نا آگاه بدون دانستن با این دوست چت می کند و البته کمک همین دوست باعث می شود که شناسه را رها کند .
دوست من برای تمامی دوستان مشترک در لیست پیغامی می فرستد که "ای دی میرا هک شده است" و این پیغام را برای ای دی خود من هم می فرستد و او می داند که دانسته اند من نیست .
دوست عزیزم عطیه نیز به یاریم می آید و با تغییر رمز ورود من را به من باز می گرداند که چقدر سپاسگذارش هستم از بابت لطفش که همیشه بی دریغ نثار می کند.
و این ماجرا باید رخ می داد تا یاد بگیرم حریم خصوصی در گستره بی مرز این جهان مجازی یک شوخی بیشتر نیست . غیر از آن همه کلمه که جزو کلمات قرمز محسوب می شود وگفتنشان جستجوگرها را فعال می کند ، نه در اینترنت سرزمین مان که در وسعتی بسیار بزرگ تر از آن ،هستند آنانی که بی توجه به تو "تو " و من "من " به خود حق می دهند نقض حریم خصوصی کنند و گاه از سر بچگی و گاهی هم به شوق جاسوس بازی بیایند و صفحات اینترنت و کامپیوترت را هک کنند و بخوانند و به این " من " توهین کنند و اشتباه بزرگ تر دل بستن به این من ها و تو های مجازی که نامشان بر آنان است مجازی !! .
پی نوشت : بسیار سپاسگذارم از سیامک عزیز که نشان داد بی دلیل نام وبلاگش راز نو نیست و کاشف من های جعلی است و همچنین با سپاس بسیار بسیار زیاد از عطیه نازنین که مانند همیشه حضورش عطیه ارزشمندی بود برای من مسافر که اگر نبود من مجازیم از دست می رفت.
پی نوشت : یاد گرفتم در این گستره بی مرز مجازی به هیچ "من" ی دل خوش نکنم که بر آب و سراب هستند. " ای دی " خودم را دوباره دارم مثل کامپیوترم که بعد از حمله هکرها دوباره داشتمش اما مثل بار قبل خیلی چیزها برایم تغییر کرد.
پی نوشت :"وال _ای " را ببینید انیمیشنی تکان دهند و عالی . قصه یک عشق در یک دنیای بدون عشق از دیدنش لذت بردم و می توان آن را جزو ۵ عاشقانه برتر دنیا لقب داد. شک نکنید . از دیدنش لذت خواهید برد.
پی نوشت : الان که متن را بازخوانی کردم متوجه شدم چندین بار از واژه مجهول "دوست" استفاده کرده ام و البته صفات را دوباره بسیار با اغراق نوشته ام .جمهور عزیز ببخشید که باز هم تذکرات شما را نادیده گرفتم این بار فرق می کند کسی داشته من را از من می دزدیده و فکر کنم کمی اغراق حق من باشد.
(بسیاری از اصول وبلاگ نویسی و نوشتن را از جمهور فراگرفته ام و همیشه از این بابت سپاسگذارش هستم )
از او خواهش می کنم سعی کند وارد ای دی من شود که نمی تواند .
دیگر کاملآ متحیر و حیران شده ام با یک احساس بد که کسی من را از من ربوده است و حالا این من جعلی به شناسه های دوستانم و بسیاری دیگر دسترسی دارد و نه فقط به شناسه ها که به ایمیل هایم و ... نیز دسترسی دارد .
به دوست دیگری زنگ می زنم و او چند راهکار پیشنهاد می کند و من می گویم اصلآ امکانش برای من نیست چون به اینترنت دسترسی ندارم و البته در انتهای حرفهایش می گوید اگر پسورد را تغییر دهد دیگر هر گز امکان دسترسی به ای دی خود را نخواهی داشت .
و چقدر احساس بدی دارد وقتی "او"یی باشد که به جای من بنشیند و "من " دیگر "من " نباشم.
به دوستانم زنگ می زنم و دنبال کسی می گردم که به اینترنت دسترسی داشته باشد تا پسورد را تغییر دهد ،و در این آشفتگی دوست دیگری تماس می گیرد و این بار دیگر نمی دانم باید حیران تر شوم یا بخندم به کار "او"یی که به جای من نشسته و با دوستی چت کرده که بیش از 6 ماه است از بابت بعضی دلخوری ها از کنار شناسه های هم بی تفاوت گذشته ایم ، و این " او"ی نا آگاه بدون دانستن با این دوست چت می کند و البته کمک همین دوست باعث می شود که شناسه را رها کند .
دوست من برای تمامی دوستان مشترک در لیست پیغامی می فرستد که "ای دی میرا هک شده است" و این پیغام را برای ای دی خود من هم می فرستد و او می داند که دانسته اند من نیست .
دوست عزیزم عطیه نیز به یاریم می آید و با تغییر رمز ورود من را به من باز می گرداند که چقدر سپاسگذارش هستم از بابت لطفش که همیشه بی دریغ نثار می کند.
و این ماجرا باید رخ می داد تا یاد بگیرم حریم خصوصی در گستره بی مرز این جهان مجازی یک شوخی بیشتر نیست . غیر از آن همه کلمه که جزو کلمات قرمز محسوب می شود وگفتنشان جستجوگرها را فعال می کند ، نه در اینترنت سرزمین مان که در وسعتی بسیار بزرگ تر از آن ،هستند آنانی که بی توجه به تو "تو " و من "من " به خود حق می دهند نقض حریم خصوصی کنند و گاه از سر بچگی و گاهی هم به شوق جاسوس بازی بیایند و صفحات اینترنت و کامپیوترت را هک کنند و بخوانند و به این " من " توهین کنند و اشتباه بزرگ تر دل بستن به این من ها و تو های مجازی که نامشان بر آنان است مجازی !! .
پی نوشت : بسیار سپاسگذارم از سیامک عزیز که نشان داد بی دلیل نام وبلاگش راز نو نیست و کاشف من های جعلی است و همچنین با سپاس بسیار بسیار زیاد از عطیه نازنین که مانند همیشه حضورش عطیه ارزشمندی بود برای من مسافر که اگر نبود من مجازیم از دست می رفت.
پی نوشت : یاد گرفتم در این گستره بی مرز مجازی به هیچ "من" ی دل خوش نکنم که بر آب و سراب هستند. " ای دی " خودم را دوباره دارم مثل کامپیوترم که بعد از حمله هکرها دوباره داشتمش اما مثل بار قبل خیلی چیزها برایم تغییر کرد.
پی نوشت :"وال _ای " را ببینید انیمیشنی تکان دهند و عالی . قصه یک عشق در یک دنیای بدون عشق از دیدنش لذت بردم و می توان آن را جزو ۵ عاشقانه برتر دنیا لقب داد. شک نکنید . از دیدنش لذت خواهید برد.
پی نوشت : الان که متن را بازخوانی کردم متوجه شدم چندین بار از واژه مجهول "دوست" استفاده کرده ام و البته صفات را دوباره بسیار با اغراق نوشته ام .جمهور عزیز ببخشید که باز هم تذکرات شما را نادیده گرفتم این بار فرق می کند کسی داشته من را از من می دزدیده و فکر کنم کمی اغراق حق من باشد.
(بسیاری از اصول وبلاگ نویسی و نوشتن را از جمهور فراگرفته ام و همیشه از این بابت سپاسگذارش هستم )

دوستی می گفت چرا نمی نویسی ؟ نکند گفتنی ها کم شده اند، و من فکر کردم که گفتنی ها زیاد شده اما حالا آنقدر زیاد است که دیگر نمی دانی باید از کجا بنویسی.
از لایحه ایی که دارد می رود در صحن علنی مجلس تا زنانگی را چوب حراج بزند ،یا از برق که قرار بود مجانی باشد و حالا در این گرما حتی اگر پولش را بدهی هم از ما دریغ می شود که مبادا کشورهای همسایه بی برق بمانند .
گفتنی ها هستند اما دوست نداری بگویی و تکرارش کنی. اصلآ از کجا بگویی؟ از احضار هنرمندان به دادگاه ها بخاطر نجات جان یک انسان که تادیروز فکر می کردی برای گرفتن جان، آدمها را به محضر قاضی می برند و اما حالا برای اهدا زندگی نیز هنرمند را به محضر قاضی می برند تا بدانند که اینجا در محضر عدالت از عفو خبری نیست که هر چه هست مجازات است و مجازات .
از کدام گفتنی باید گفت از عمادالدین باقی ،نازنین معلمی که این روزها بین بند عمومی 350 اوین و بند 209 سرگردان است و برای دستشویی رفتن باید به چشم بند تن دهد، و این روزها کمتر می خورد و می آشامد تا تن به این خواسته ناحق ندهد . عماد الدین باقی که به تازگی 10 روز را در بند 209 گذرانده هیچ اتهام جدیدی به وی تفهیم نشده است هیچ اتهامی و البته او اکنون به رکوردهای تازه ایی نیز دست یافته است .
۵۳ مورد احضار و محاکمه و بازجویی از سال ۷۴ تا ۱۳ مرداد سال ۱۳۸۷. و حالا شاید در این وانفسای خبرهای خوش تنها خبر خوش بتواند خبر آزادی او باشد در ۱۷ مهر که منتظر آزادیش هستیم پس از یک سال .
که پس از یک سال معلم بیاید و به او بگوییم از بیش از ۱۴۰ نوجوان محکوم به اعدام ،و از اعدام های کودکان، از اعدام بهنام زارع پس از رضا حجازی که هر دو در ۱۶ سالگی دریک نزاع کودکانه دست مرتکب قتل شده اند و بزرگترها تصمیم گرفته اند این کودکان را بخاطرکارهای کودکانشان بدون بخششی اعدام کنند.
چرا که نه ؟چرا نباید خانواه مقتول تنها و تنها قصاص بخواهد و خون را با خون بشوید و چشم در مقابل چشم بخواهد در حالی که قاضی هنرمندان را به پای میز محاکمه می کشد به جرم تلاش برای دادن حق زندگی به یک انسان؟؟
و من فکر می کنم شاید یادشان رفته او که چشم را در مقابل چشم می خواهد، دنیا را نیز کور می خواهد.
این است که گفتنی ها این روزها زیاد هستند اما تو دلت نمی خواهد بگویی تا آن روز که مردمی پی شنیدی بگردند.
المپیک ۲۰۰۸ پکن برای ایران در حالی به پایان رسید که هادی ساعی موفق شد در آخرین روز برای کاروان ایران مدال طلا به دست بیاورد ،و ناجی نصفه نیمه ایی برای علی آبادی باشد ،که در دنیای مدرن با مدیران دلسوز و تحصیل کرده تنها و تنها یک راه پیش رو داشت و آن هم استعفا از سمتی می باشد که به ناحق تصاحب کرده است.
هادی ساعی که پس از آنکه کاندیدای شورای شهر در لیست اصلاح طلبان شده بود به نوعی در سیمای جمهوری اسلامی ایران ممنوع التصویر تصور می شود، و در جایگاهی در مقابل جایگاه حسین رضازاده قرار گرفته بود که محبوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بود، امروز تمامی شبکه هارا فتح کرد تا شاید بتواند ناجی علی آبادی (مفتخر به پدر ورزش ایران از سوی جواد خیابانی) باشد که با بودجی چند میلیارد تومانی یکی از ناکام ترین تیم های ورزشی ایران را راهی المپیک کرده بود.
برنامه ریزی اشتباه و تآکید چند باره ورزشکاران ایرانی مبنی بر فشار روانی بر کاروان ورزشی ایران ، صادر نشدن کارت برای مربیان و همراهانی که باید به حق همراه کاروان می بودند، و در ازای آن دادن کارت ها به بخش مهمانان ویژه به جای مربیان ، نارضایتی تماشاگریان ایرانی که از نداشتن بلیط های مسابقات و ناتوانی در تهیه انها، همگی از ضعف آشمار مدیریتی است که نمی توان و نباید با مدال طلای هادی ساعی بر آن سرپوش نهاد.
آنچه واضح است ناکامی کامل تیم ایران است که با طلای هادی ساعی موفق شده است از رتبه ۷۴ در جدول نجات پیدا کرده و به رتبه ۴۷ جدول دست یابد ،که این رتبه و جایگاه و همچنین تعداد ورزشکاران کاروان ایرانی هیچ کدام شایسته یک کشور با بیش از ۷۰ میلیون نفر جمعیت نمی باشد.
پی نوشت : هادی ساعی شایسته کسب این مدال بود . او با دست نیمه شکسته آبروی ایران را خرید و ما را از قعر جدول که در کنار کشورهایی چون توباگو و ترینیداد و کشورهای توسعه نیافته قرار گرفته بودیم نجات داد اما سوال اینجاست تا کی باید در مسابقات جهانی منتظر این تک ستاره ها باشیم؟
پی نوشت : امروز تیتر جالبی در لینک های بالاترین دیدم، یک اصلاح طلب ناجی ورزش دولت نهم.
لطفآ نگویید ورزش و سیاست از هم جداست اینجا ایران است و همه چیز به سیاست مربوط است .
پی نوشت: کسی می داند چرا صدا وسیما در حالی که می دانست امروز روز مسابقه تکواندو المپیک و مسابقات هادی ساعی است هیچ تدبیری نیاندیشیده بود و حتی همین امروز صبح هم ساعت فیلم سینمایی و سایر برنامه های خود را تغییر نداده بود و ساعتی که اعلام می کرد همزمان با مسابقه هادی ساعی بود. تنها در آخرین دقیایق گویا باور کرده بودند هادی ساعی به فینال رسیده و باید ساعت برنامه های خودر ا تغییر دهند.
هادی ساعی که پس از آنکه کاندیدای شورای شهر در لیست اصلاح طلبان شده بود به نوعی در سیمای جمهوری اسلامی ایران ممنوع التصویر تصور می شود، و در جایگاهی در مقابل جایگاه حسین رضازاده قرار گرفته بود که محبوب صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بود، امروز تمامی شبکه هارا فتح کرد تا شاید بتواند ناجی علی آبادی (مفتخر به پدر ورزش ایران از سوی جواد خیابانی) باشد که با بودجی چند میلیارد تومانی یکی از ناکام ترین تیم های ورزشی ایران را راهی المپیک کرده بود.
برنامه ریزی اشتباه و تآکید چند باره ورزشکاران ایرانی مبنی بر فشار روانی بر کاروان ورزشی ایران ، صادر نشدن کارت برای مربیان و همراهانی که باید به حق همراه کاروان می بودند، و در ازای آن دادن کارت ها به بخش مهمانان ویژه به جای مربیان ، نارضایتی تماشاگریان ایرانی که از نداشتن بلیط های مسابقات و ناتوانی در تهیه انها، همگی از ضعف آشمار مدیریتی است که نمی توان و نباید با مدال طلای هادی ساعی بر آن سرپوش نهاد.
آنچه واضح است ناکامی کامل تیم ایران است که با طلای هادی ساعی موفق شده است از رتبه ۷۴ در جدول نجات پیدا کرده و به رتبه ۴۷ جدول دست یابد ،که این رتبه و جایگاه و همچنین تعداد ورزشکاران کاروان ایرانی هیچ کدام شایسته یک کشور با بیش از ۷۰ میلیون نفر جمعیت نمی باشد.
پی نوشت : هادی ساعی شایسته کسب این مدال بود . او با دست نیمه شکسته آبروی ایران را خرید و ما را از قعر جدول که در کنار کشورهایی چون توباگو و ترینیداد و کشورهای توسعه نیافته قرار گرفته بودیم نجات داد اما سوال اینجاست تا کی باید در مسابقات جهانی منتظر این تک ستاره ها باشیم؟
پی نوشت : امروز تیتر جالبی در لینک های بالاترین دیدم، یک اصلاح طلب ناجی ورزش دولت نهم.
لطفآ نگویید ورزش و سیاست از هم جداست اینجا ایران است و همه چیز به سیاست مربوط است .
پی نوشت: کسی می داند چرا صدا وسیما در حالی که می دانست امروز روز مسابقه تکواندو المپیک و مسابقات هادی ساعی است هیچ تدبیری نیاندیشیده بود و حتی همین امروز صبح هم ساعت فیلم سینمایی و سایر برنامه های خود را تغییر نداده بود و ساعتی که اعلام می کرد همزمان با مسابقه هادی ساعی بود. تنها در آخرین دقیایق گویا باور کرده بودند هادی ساعی به فینال رسیده و باید ساعت برنامه های خودر ا تغییر دهند.