تبليغاتX
میرا


یک دهه پیش از این زن در سینمای ایران شاید جزو دکور صحنه محسوب می شد،زنان همیشه گریان و منتظر که معدود حضور به یاد ماندنی آنان،در آثار باز هم معدود استادانی چون بیضایی و مهرجویی بود که زن را از آن رویکرد زنان همیشه منتظر و نگران خارج کرد و به آنان شخصیتی دیگر بخشید.
بعد از دوم خرداد و موج نو و گرمای تازه ایی که دوران اصلاحات و وزارت دوران مهاجرانی به فرهنگ و هنر و بخصوص سینمای ایران بخشید موجی تازه از فیلم ها بر گیشه سینما ظاهر شد که زن در آنان نه تنها شخصیتی منحصر به خود داشت بلکه حتی گاه به تمام از سایه مردان خارج شد و بار فیلم را بر دوش کشید.
اولین این فیلم ها را می توان قرمز و دوزن دانست . قرمز دومین فیلم کارگردانش بود که در هفدهمین جشنواره فیلم فجر دو سیمرغ بازیگر نخست مرد و زن فیلم را از آن خود کرد.
زن فیلم قرمز هستی زنی مستقل بود که اتفاقآ برعکس زن فیلم دوزن منتظر نمی ماند تا دست تقدیر از آستین عاشق سابق بیرون بیاید او خود به جای قاضی نشست و خود نیز مجری بود.
بعد از آن جیرانی با مریم "آب و آتش" زنی خیابانی را به تصویر کشید که می شد دوستش داشت و با "شام آخر" به زنی در آستانه میان سالی حق عاشقی می دهد و با "سالاد فصل" بار دیگر به سراغ زنان خیابانی می رود و اگر این بار نام خانوادگی معروف مشرقی را به یک زن نمی دهد اما عادل مشرقی را برای حمایت زن ماجرا می فرستد.

جیرانی در دوران طلایی سینمای ایران فیلم ساخت و از خود چهره ای روشنفکر به تصویر کشید که در تمامی آثارش زن را رکنی مهم تصویر می کرده است و این مورد حتی در سه گانه "ستاره ها "نیز قابل لمس بود.

با این پیش زمینه و زمانی که عطش تلویزیون برای استفاده از کارگردانان سینما در رسانه خانگی پای کارگردانان خوبی را به این رسانه باز کرده ،عجیب نخواهد بود که با دیدن تیزر سریالی که نام جیرانی را یدک می کشد سه شنبه شب پای تلویزیون بنشینیم و سریالی را دنیال کنیم که گویا اصلآ ساخته شده تا جنبه های کشف نشده  و نیمه پنهان کارگردان را نمایش دهد.

کارگردانی که پیش از اینکه قدم به این عرصه بگذارد خود روزنامه نگار بوده است این بار به سراغ  نویسنده ایی رفته که خودش زن خوبیست، اما دارد توسط چند زن بی خاصیت دیگر که دست برقضا هم فمنیست هستند و هم حامی حقوق زنان، و باز هم از قضای روزگار یکی از آنان خواهر خود نویسنده است قدم در راه نابودی می گذارد و در این میان شوهر مهربان و البته هم مذهبی سعی در هدایت این گوسفند گمراه دارد.

جیرانی پیش از این نیز در آب و آتش نشان داده بود که توانایی خلق یک نویسنده را در کاراکترهایش ندارد . نویسنده فیلم اب و آتش می توانست هر شغل دیگر داشته باشد و حال چه اصراری بوده که وی این بار یک نویسنده دیگر و آن هم زن را به تصویر بکشد که همچنان از ضعف های  فیلم نامه است خود جای سوال دارد.

«مرگ تدریجی یک رویا» داستان زندگی نویسنده‌ای جوان به نام مارال است که با انتشار اولین کتاب به شهرت می‌رسد و سپس با ناشر کتابش ازدواج می‌کند. اما در ادامه‌ی ماجرا‌ مارال‌ مورد توجه روشنفکران خارج‌نشین قرار می‌گیرد و به روایت سریال، آن‌ها درصدند نویسنده‌ی جوان را جلب دنیای روشنفکرانه‌ی خود کنند. ولی حامد، شوهر مارال، فردی مذهبی است که می‌خواهد همسرش را از خطر تاثیر از دنیای روشنفکری دور نگه دارد.ساناز، خواهر مارال کاراکتری است که مشروب می‌خورد و روابطی نامتعارف با دوستانش دارد. او حلقه‌ی ارتباطی مارال با دنیای روشنفکری است و احتمالاً کارگردان به واسطه‌ی این شخصیت، زمینه را برای انحراف !!! مارال به جهان روشنفکری عرفی فراهم کند.
در این میان سرو کله "داریوش آریان"(با یک نام کاملآ ایرانی )نیز پیدا می شود که اصلآ خط دهنده همه این ماجراهاست و سالهاست در لندن زندگی می کند و گویا آمده تا زندگی شیرین و رمانیک ناشر و نویسنده را بر هم بزند.

"مرگ تدریجی ... " در حقیقت مرگ تدریجی کارگردانی است بنا به خاصیت زمانه لباسی نو برتن کلماتش کرده و زنانی را تا دیروز جسور و شجاع و دارای حق انتهاب بر سرنوشت خود می دانسته این بار در پستوی خانه ها نهان می خواهد.
تمامی زنان خوب این سریال زنانی نهان شده در پستوی خانه ها و محجبه و البته با نامهای عربی و باز هم صد البته خانه دار هستند ،و زنان گمراه هم یا سرو شکلی امروزی و شاغل و البته مرفه.زنانی که گویا عروسک های خیمه شب بازی هستند با نخ هایی به دست بیگانگان.

اشاره مستقیم به جایزه محفل فانوس که بعدش قرار است افسار مارال را در دست بگیرند را باید اشاره به چه چیز حساب کرد؟؟
جیرانی کارگردان ممتاز یا بی نظیری نبوده او بیشتر بخاطر جسارت در محتوای فیلم هایش معروف بوده تا به خاطر امتیازات ویژه کارگردانیش و حال باید تآسف خورد بر مرگ تدریجی کارگردانی که خوب می ساخت ، یا باید خوشحال بود از دیدن نیمه پنهان کارگردانی که دارد سخیف ترین و نازل ترین تهمت ها را نثار بخشی از جامعه زنان ایران می کند که می خواهند مستقل باشندو دارای همه حقوق برابر انسانی؟
چرا زنان روشنفکر و امروزی "مرگ تدریجی ... " همگی یا مست هستند یا نیمه دیوانه یا جمع هایی دارند که بیشتر شبیه جمع های خاله زنکی است و نه محافل جدی ادبی و اجتماعی.
مارال نویسنده مستقل آن قدر تهی از همه مهارت هاست که به راحتی چون موم اسیر دست داریوش أریان لندن نشین می شود و سوال اینحاست که این تفکر منحط و بیمار از کجا آمده که زنانی که حق خود را می خواهند و می اندیشند و بزرگتر از معیارها و قدو قامت آشپزخانه هایشان هستند حتمآ افساری بر پشت دارند که کسی آن سوی مرزها آن را می کشد؟

"مرگ تدریجی یک رویا" را باید ورژنی جدید از برنامه هایی چون "هویت" ،  "چراغ" ،  "شبیخون فرهنگی" و ...  دانست ، ورژنی که در محتوا هیچ تغییری با آن مضامین نخ نما ندارد و تنها لباس عاریه برتن کرده که برایش گشاد است.


پی نوشت : آیا یک باربرای همیشه زمان آن نرسیده است که زنان بازیگر با بازی نکردن در این فیلم ها و فیلم هایی با این مضامین استقلال خود را به رخ بکشند.
کاری که سالها پیش از این خانم "آذر شیوا " در اعتراض به شرایط فیلم های آن زمان سینمای ایران انجام داد؟؟ در فیلم "نصف مال من نصف مال تو " توهینی آشکار به زن را شاهد بودیم و اینجا در این فیلم توهینی به مراتب بدتر را به بدنه زنان روشنفکر و پیشرو ایران . زمان آن نرسیده که خانمهای بازیگر سینمای ایران خود را بخشی از بدنه این زنان اندیشمند و پیشرو بدانند و با عدم حضور در اجرای نقش هایی از این دست خود را در این بدنه شریک بدانند؟؟
| میرا | 2:34دوشنبه 10 تیر1387 | |
عادت می کنیم با وجود تآثر برانگیز بودن و حتی غیرقابل باور بودنش باز هم عادت می کنیم .
ما که به همه چیز عادت کرده ایم و عادت می کنیم ،و شاید حتی بعدتر تعجب می کنیم از اینکه چرا تعجب می کردیم.

عادت می کنیم و فراموش می کنیم که این خصلت عجیب ایرانی در خونمان است و بعدتر شاید اصلآ تعجب نکنیم از اینکه دادستان زنجان می گوید :"هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند عاری از بزه و خطا باشد و باید التهاب و تشویش روانی را در جامعه کنترل و نباید اجازه این گونه تشنج‌ها را به جامعه داد. اگر بنا باشد این شیوه و روش در جامعه گسترش یابد و هرکس با مطلع شدن از خطای کسی بخواهد آن را به این شیوه افشا و برملا کند در جامعه هیچ امنیتی وجود نخواهد داشت" و یادمان هم نیافتد به اینکه چرا این آقای دادستان و هیچ دادستان دیگری در مورد استاد زرین کلک را حوادث دانشگاه تهران چنین حرفی نزد؟؟

فراموش می کنیم ،فراموش می کنیم چون دچار این ضعف بزرگ تاریخی هستیم، فراموشی.
فراموش می کنیم همانطور که حادثه همدان را از یاد بردیم، دکتر زرین کلک را از یاد بردیم ، دانشگاه کرمانشاه را ازیاد بردیم، دانشگاه سهند تبریز را از یاد بردیم ،سردار زارعی را از یاد می بریم، و باز هم از یاد خواهیم برد هتک حرمتی که از دختردانشجو زنجان شده و بسیاری دیگر در بسیاری دانشگاه های دیگر را ... .

و ای کاش فقط از یاد می بردیم چرا که وقتی فراموش کردیم، خمیرمایه های قصه عوض می شود و این بار به شکلی دیگر و با رنگ و بویی جدید می دهند به خوردمان.
و با شکل جدید مثلآزهرای مظلوم در همدان اصلآ بازداشت نشده بوده و خودش برای خودکشی اداره منکرات همدان را در نظر گرفته بوده و اصلآ اداره منکرات همدان باید و می تواند از بازماندگان زهرای بیگناه تقاضای خسارت کند.
به همین سادگی حکایت ها وارونه می شود، مگر بارها پیش از این نشده مگر عکس معروف کاشانی پای پله های فرودگاه در استقبال شاه فراری بعد از کودتای ۱۳۳۲ پنهان نشده و سالهاست به خورد فرزندان این سرزمین نمی دهند که کاشانی نفت را ملی کرد و مصدق هم که اصلآ سخنرانی های پرشورش در سازمان ملل چیزمهمی نبوده . وقتی حادثه ایی به این بزرگی در تاریخ این سرزمین وارونه می شود دیگر چه وحشتی است از وارونه کردن چند حادثه در چند دانشگاه کشور.

وقتی  سعید امامی تطهیر می شود ،و حمله کنندگان به دانشگاه و حریم دانشجو در ۱۸ تیر تشویق، و برای سردار زارعی جلسه تودیع می گذارند ،پس ساده خواهد بود تشویق و پاداش دادن به معاونت دانشجویی که با همه ادعای مسلمانی آنچه کرده حرمت شکنی دختری بوده در حریم دانشگاه.

و ما همه را فراموش می کنیم به سادگی و اینجا سرزمین عجائب است و افکار عمومی هم حافظه  ضعیف ایی دارند و باز ما فراموش می کنیم .

و من چقدر در هراسم از این تکرارهای هرروزه و فراموشی های هر روزه و عادت کردن ها و اینکه روزی برسد که دیگر حتی تعجب هم نکنیم.

پس نوشت : برادران جان برکف که حرمت شکنی استاد زرین کلک آنگونه خونشان را به جوش آورده بود و دهها سایت و وبلاگ اینترنتی داشتند کجا هستند؟؟ مجاهدین نستوه ایی که درخواست اعدام استاد را داشتند کجا هستند؟
| میرا | 20:4پنجشنبه 6 تیر1387 | |

این روزها با دروغ بزرگ زندگی می کنم . بادروغ بزرگ زندگی کردن ساده است ، به همین سادگی که نیستی تمام هستی اطرافت را فرا بگیرد و تو از زندگی بگویی .
وقتی تمام حجم خیالم را مرگ و نیستی فرا گرفته پس حرف زدن از زندگی دروغ بزرگ است و این روزها دارم با دروغ بزرگ زندگی می کنم .
حتی با دروغ بزرگ زندگی کردن ساده تر از این هم می تواند باشد وقتی که تصمیم بگیری به دروغ کسی دل ببندی با دروغ بزرگ زندگی کرده ایی .

سرگردان در اتاقم بالا و پایین می روم و کسی زنگ می زند و فقط یک صدای خسته است که می پیچد در گوشم و آوایش در سرم .
می گوید تو آخرین امید من هستی ، و من فکر میکنم چه دنیای بدی است دنیایی که من در آن آخرین امید یک آدم باشم ... .

سرگردان در اتاق بالا و پایین می کنم و سرگردان تر می روم به سوی کتابخانه به این امید که چیزی بیایم و در میان کتابخانه کتاب "رکسانا" را می بینم و پریشان در پس ذهنم جستجو می کنم که این کتاب بیهوده در کتابخانه من چه می کند؟ به چشمانم شک می کنم و دوباره نگاه می کنم اما انجاست  درست کنار "کولی کنار آتش " و " صدسال تنهایی"و زیر "کتاب تردید".
دوباره فکر می کنم بیهوده و بی حاصل از اینکه این کتاب از کجا سر از کتابخانه من در آورده ،گیج و پریشان. و بعد تر فکر می کنم چرا باید اینقدر اهمیت بدهم که این کتاب از کجا به کتابخانه من رسیده وقتی هنوز سوالی بزرگ در ذهنم هست که تو ،خود تو ،اصلآ چگونه سر از زندگی من در آورده ایی ؟ 
چرا باید این همه اهیمت بدهم به این کتاب و چگونگی حضورش در کتابخانه شخصیم وقتی هستند این همه ادم که اصلآ نمی دانم چطور سر از زندگی من در آورده اند.

هنوز صدا در گوشم هست که " تو آخرین امید من هستی "،و من هنوز در میانه این تناقض بشری سرگردانم که آخرین امید کسی بودن یعنی چه ؟ ، وقتی تمام حجم ذهنم را نا امیدی فرا گرفته است چطور می توانم اخرین امید کسی باشم.

پی نوشت : کتابخانه ام را از نو چیده ام و فکر می کنم زندگیم را هم باید دوباره بچینم ... .

پی نوشت : آنچه نوشته ام قسمتی از هذیان های این روزهای من است دنبال هیچ چرایی برایش نگردید.

پی نوشت : اینجا وبلاگ شخصی من است و از هر چه بخواهم در آن می نویسم .
| میرا | 0:14چهارشنبه 29 خرداد1387 | |

"خواب !‌ تنها خواب، هلیا ! دستمال‌های مرطوب ، تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ نیستند ... "


می گویند کشف واژه هلیا از خودش بود.
همسرش می گوید:« سال ها پيش، نادر ابراهيمي در حالي كه با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر مي كرد، شروع به بازي و در هم ريختن واژه«الهي» كرد تا بتواند از دل آن نامي خوش آهنگ و متفوت بسازد. پس از مدتي واژه خود ساخته«هليا» را از به هم ريختن حروف واژه «الهي» ساخت و در داستان بلندش «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» به كار برد. مدت ها بعد نادرابراهيمي متوجه شد كه واژه «هليو» در لاتين قديم به معني خورشيد است.»
او می گوید:«پس از انتشار كتاب، اين اسم در ميان مردم رواج زيادي پيدا كرد و جزو نام هاي ايراني محسوب شد. بارها پيش آمده است كه خوانندگان داستان «بار ديگر ...» تماس گرفته اند و ضمن جويا شدن معني اين اسم، گفته اند كه مي خواهند اسم دخترشان را «هليا» بگذارند.»

"... بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را ازار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از ان سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنن. شب از من خالی ست هلیا... "

و حالا خالق هلیا و خالق رویاهای ما در شهری که دوست می داشتیم بعد از ۹ سال دسته پنجه نرم کردن با دردی جان افزا دار فانی را وداع گفته و چه اهمیتی دارد حالا مثلآ بگوییم :«ابراهیمی، مولف پرکاری بود .تا پیش از آغاز بیماری‌اش، حدود ۱۲۰ كتاب نوشت و منتشر کرد. نادر، نویسندهء کودک و نوجوان بود. در زمينهء ادبيات كودك و نوجوان، نزديك به ۵۰ و اندی كتاب تاليف كرد. اين كتاب‌ها اغلب داستان بوده و بخشی هم به ايران‌شناسی و نيز مسايل آموزشی اختصاص دارد. تصویرسازی می‌کرد؛ تصويرسازی نزدیک به ۱۰ كتاب را به‌عهده داشت و حتی در سال‌های انقلاب، تعدادی کتاب برای نوجوان منتشر کرد که تمام کارهای‌اش را خودش کرده بود: نویسنده، تصویرساز، و تاپیپیست! خودش با دست‌خط خودش، تمام کتاب را نوشته بود و به‌همان شکل منتشر کرده بود.  كتاب‌های بسياری را ويرايش كرد. قصه‌ها و مطالب بسياری نيز در مطبوعات كودك به چاپ رساند. ابراهيمی از معدود نويسندگانی بود كه ده‌ها كتاب داستانی با محوريت انقلاب، برای اين گروه سنی، در همان سال‌های آغازين نوشته و منتشر . علاوه بر مجموعه كتاب‌های « قصه‌های انقلاب»، مجموعهء كتاب‌های «قصه‌های اعتراض»، «قصه‌های ريحانه خانم»‌،«حكايت های خوب قديم، برای كودكان»‌، ‌« من زير زمين زندگی می‌كنم » و‌ مجموعهء «ايران را عزيز بداريم» از جمله آثار او در اين زمينه هستند.

و اصلآ حالا همه اینها چه اهمیتی دارد وقتی آخرین بار او را در بیمارستان دیده ام رنجور و خسته از مبارزه بی امان با بیماری.
اصلآ اینها چه اهمیتی دارد وقتی می دانم او خوب زندگی کرده و عاشقانه و بیشتر از آن عاشقانه به زندگی عشق ورزیده و فقدانش چقدر سخت خواهد بود .
چه اهمیتی دارد بی توجه اییهایی که در حقش شده وقتی من می دانم خودش می دانسته چه لذتی برده ایم از خواندن نوشته هایش ... .
چه اهمیتی دارد همه اینها وقتی می دانم از فردا روز کتابهایش نایاب خواهد شد چرا که این جماعت زنده به قهرمان مرده است.
حالا می خواهم فقط بروم سراغ کتابخانه و "یک عاشقانه آرام " را بردارم در دست بگیرم اما می دانم در نهایت هم کتابی که امشب خواهم خواند " بار دیگر شهری که دوست می داشتم " خواهد بود ... .

می روم تا یک بار دیگر بخوانم :

در آن لحظه یی که یک آری را با تمام زندگی تعویض میکنی
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس میکنی
در آن لحظه ای که تو از فراز پا در راهی میگذاری که آن سوی آن اختنام تمام آن اندیشه ها و
رویاهاست
در تمام لحظه هایی که تو میدانی .. می شناسی و خواهی شناخت
به یاد داشته باش!
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند .
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان .
| میرا | 3:48جمعه 17 خرداد1387 | |
توکای مقدس ، یک بازی مقدس به راه انداخته که دوستش داشتم و از قضای روزگار باشو نازنین مرا هم به این بازی فراخوانده است .
قرار شده هر کداممان از لینک ها و دوستان وبلاگ نویسمان آنهایی را که بیشتر می خوانیمشان توصیف کنیم در چند جمله،و شاید هم فقط یک جمله. اجابت می کنم باشو نازنین را و ابتدا هم با وبلاگ خودش آغاز می کنم .

باشو را پیش از وبلاگ نوشتن و وبلاگ نویسی کشف کرده ام. کارتونیست جوانی که قلمش نه فقط در کارتون که در نوشته هایش هم به همان ظرافت و جسارت است ،و البته پر از طعنه و کنایه که این خصلت را مستقیم از کاریکاتورهایش وام گرفته و نامه معروفش به مانا نیستانی شاید تلنگری بود به وبلاگستان در زمان بازداشت مانا .

جمهور ،مهدی محسنی ، وارطان و این روزها جمهوریت ، قطعآ در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان وبلاگستانی بود و سیاسی هم بود و خواست نقد تند و تیز اجتماعی هم خواند وبی تفاوت از کنار وی گذشت. نگاه بسیار دقیق و کنجکاو و قلم جسور و جذابش او را به یکی از شاخص ترین نمونه های موفق وبلاگ نویسی تبدیل کرده است و به نظر من بزرگترین حق ایی که در برگزاری مراسم دویچه وله از کسی ضایع شده است حقی بود که از وی در آخرین دوره برگزاری به ناحق گرفته شد و جایزه ایی را که بسیار شایسته اش بود از وی دریغ شد.او پدرخوانده وبلاگ های بسیاری است و یکی از آن همه هم وبلاگ میرا.

پروانه اسیر در زندان ایران در ردیف وبلاگ هایی است که نمی توان قلم توانمند و احساس لطیفش را نادیده گرفت . فعال حوزه حقوق زنان و کودکان ،فعال اجتماعی و کنشگر اجتماعی که نوشته هایش می تواند خوابی لطیف را برات تعبیر کند.از او بسیار آموخته ام و این روزها وبلاگش رنگ و روی روشنی یافته است.

گرگ صابونی ،که مریم پالیزبان ساخته شاید یکی از آن وبلا گ هایی بود که کشفش چون کشف یک تجربه ناب بود برای من . بازیگر جوان فیلم نفس عمیق ،که کشف کردم شاعر خوبی هم هست و نویسنده و شاید بسیاری دیگر که در پی کشفش هستم و از سرودهایش لذت برده و می برم.

مسیح  ،مسیح علی نژاد یکی از وبلاگ های پربیننده که از زمانی که آواز دلفین ها را معنی کرد به تیغ فیلتر گرفتار شد . روزنامه نگار پرتوان و جسور و البته اخراجی معروف خانه ملت که  کمترصبوری از کف داده و عصبانی شده که این روزها دارد عصبانی می شود.

وارش آسیه امینی را بسیار دوست دارم و نه فقط به خاطر وارش ،که بسیار این کلمه را با لهجه شیرین شمالی دوست دارم ،بلکه بخاطر شخصیت جذاب و قدرتمند نویسنده این وبلاگ ... . آسیه امینی برای یک نسل از کنشگران تازه نفس اسطوره و معلمی است هر چند شاید خود نداند که معلم و اسطوره آنان است.کنشگر جسور و پرتلاشی که معدود دفعاتی که دیده امش مقابل درهای اوین بوده.
آسیه امینی را تحسین می کنم بابت همه تلاش هایش برای همه آنچه در راه حقوق بشر می کند.

کسوف و کشف دنیا از دریچه دوربین . همه جاهست ،از تجمع زنان تا انجمن صنفی روزنامه نگاران و سد سیوند و پاسارگاد و ...   ،این مرزشکنی اش قابل تحسین.

رازنو که گاهی پر است از رازهای نو و گاهی خوب است و گاهی متوسط و گاهی فقط جنجالی اما نمی توان دوستش نداشت و نخواندش ،و این همه می ماند با یک ای کاش ... .

خبرنگاران صلح را برای نه فقط خبرنگار بودن و طرفدار صلح بودنشان،چیزی که بسیار دوست دارم و این خود به خودی خود جذاب هست ،بلکه بابت همه آنچه می توان در  وبلاگ گروهیشان یافت دوست دارم، چیزهای تازه و نابی را که می توان در وبلاگشان یافت دوست دارم.

گفتنی های یک دوست ،و چقدر این کلمه دوست را دوست دارم . از آدمهایی که شهامت تغییر دارند و بیشتر از آن شهامت اینکه تغییرشان را فریاد بزنند خوشم می امده و می آید و خالق گفتنی ها از این دسته ادمهاست و قابل تحسین.این روزها گفتنی هایش ته دیگ دار هم شده که باید خواندنی باشد.

بوی خاک ،که بوی ملایم خاک خیس را به مشامت می زند. خبرنگاری که خوب می بیند و خوب تر می نویسد . از آن آدمهای نابی که حرف و عملشان یکی است و در این زمانه نایاب شده است از آن معدود ادمهای که روابط پیچیده انسانی نمی تواند وی را به مقام مصالحه و مدارا با انچه غیرحق می داند بکشد.

پرشین کارتون  که نشان داد ایرانی ها هم می توانند گروهی کار کنند اگر بخواهند.

مسافری که در فکر فردا ی وطن است. خواهری نازنین که خوب می نویسد و نمی توان او را از پشت کلماتش لمس کرد باید بشناسیش تا بدانی چرا میان همه وبلاگ نویس ها این یکی نه فقط برای من که برای بسیاری دیگر هم چون خواهر است.فعال و کنشگر اجتماعی  ،فعال حوزه زنان و سیاست و اندیشه و بسیار بیش از این همه فعال عرصه حقوق بشر .

آفتابگردان عاشقی که یکی از بهترین دوستانم را بعد از شناختن او شناختم و این آشنایی با دوستی نازنین که برایم خواهری نازنین شده را مدیون آشنایی با وبلاگش هستم. طنز نوشته هایش را دوست دارم . نوشته هایش به تمام گرمای ناب وجودش را انعکاس می دهد. بسیار شبیه به نام وبلاگش آفتابگردانی در پی آفتاب که عاشقانه آن آفتاب را برای سرزمین سردش می خواهد.

نوای نی که هیچگاه نتوانستم نوای نی اش را تا انتها بشنوم . خوب می نویسد اما هنوز نمی داند نوشته ها در وبلاگ ها باید موجز باشد و کوتاه . هر چند در زندان که بود کشف کردم دلم حتی برای همان نوشته های طولانیش هم تنگ خواهد شد.

عبور از راه بی نقشه  یک دانشجوی ممنوع الورود تعلیقی که اسم وبلاگش فصلی یک بار تغییر می کند و من این اسم آخر را بیشتر ازهمه دوست دارم . طنزهای تلخش را دوست دارم و مطالب سینمایش را نه . نقدهایش خوب هستند و گاهی هم نه چیزی شبیه خودش.

حقوق بشر و فردگرایی به شیوه بهزاد مهرانی که این روزها بیشتر از وبلاگ نویس در قالب روزنامه نگار فرورفته و نوشته های متین و منطقیش بسیار بیشتر از اینها باید و می تواند بازدید داشته باشد.

پی نوشت : وبلاگهای زیادی هستند که می خوانمشان همچون سمیه توحیدلو عزیز با برساحل سلامتش و حنیف مزروعی نازنین و دفتر بی مخاطبش یا تمامی وبلاگ هایی که به انها لینک داده ام و همه را به این بازی مقدس دعوت می کنم اما آنها که هر روز بهشان سر می زنم همانها هستند که تعریفشان کرده ام.

پی نوشت : از دنیا دلگیرم ، از زمین و زمان دلگیرم و ای کاش این دلگیری زودتر تمام شود .

پی نوشت : دلتنگ جرعه ایی رفاقتم و دلتنگ پروانه و عطیه و شیوا و سپیده و نوشین و مهرداد و کوروش و امیر حسین و ... و بیشتر از همه دلتنگ خود تو که در منی و پنهان از من. 
| میرا | 1:53سه شنبه 14 خرداد1387 | |

نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست ... .



پی نوشت :چه قدر خوب گفته جبران : "شاید کسی را که با او خندیده ایی فراموش کنی اما هرگز کسی را که با او گریسته ایی از یاد نخواهی برد." مگر می شود یادگاری هاش را از دیوار دل پاک کنید؟گیرم که بتوانی هر بلایی که خواستی بر سر دل خود بیاوری در دل دیگران چگونه می خواهی دست ببری! ـ قیصر امین پور

پی نوشت :کسی یادش هست به یک سالگی بازداشت سه دانشجوی پلی تکنیکی .آی آدمهای اسیر همه روزمرگی ها یک سال گذشت ... .

پی نوشت : کسی می داند سالگرد سوم خرداد امسال چه فرقی می کرد با پارسال و سالهای پیش از آن ! ... یکی به اینها بگوید سوم خرداد با همه بزرگی و بزرگانش کم نمی کند از حماسه حضور یک ملت.دوم خرداد را نمی شود اینگونه از خاطره جمعی یک نسل گرفت.
| میرا | 15:57شنبه 4 خرداد1387 | |

۱۱ سال گذشت . امروز دوم خرداد بود و امروز ۱۱ سال گذشت ... راستی کسی یادش هست حماسه حضور یک ملت راکه به قراردادهای از پیش نوشته شده تن نداد و گفت نه و حالا ۱۱ سال از ۱۵ سالگی ما گذشته و این ملت دوباره کی خواهد گفت نه نمی دانم.

پی نوشت : مطلب طولانی نوشته بودم به نام " دوباره باید ۱۵ ساله شویم ..." به مناسبت دوم خرداد که برحسب یک اشتباه از بین رفت و حتما حکمتی بوده تا سن معصومیت از دست رفته ما سن ۱۵ سالگی ام در ۱۱ سالگی سیاه دوم خرداد خوانده نشود.

پی نوشت : کاریکاتور متعلق است به هادی حیدری  و تمامی حقوق مادی و معنوی ان به او تعلق می گیرد.

پی نوشت : خزر معصومی را بخوانید . شب فراق نخفتیمش حکایت نسل من بود.
| میرا | 21:10پنجشنبه 2 خرداد1387 | |

وبلاگ های ما دارد می شود خانه شکلاتی هانسل و گرتل، که یا گرما قرار است رویای شکلات ها را بر آب کند و یا نزدیک شدن به آن در بندمان می کند.
آرزوهایمان شده سرابی بیهوده و حتی ایران هم دیگر برای همه ایرانیان نیست، وقتی قرار می شود سردار رادان تعیین کند با چند متر پارچه می توانیم به خیابان برویم یا وقتی امنیت اجتماعی امنیتی که قرا بوده برای ما امنیت بیاورد،می شود چماق بر سرمان و پلیس که قرار بود مایه امنیتمان باشد می شود مایه وحشت دخترکانمان.
و حالا ماشین های سواری بهشتشان می شود ولیعصر قبل از میدان ونک ، و ولیعصر بعد از میدان ونک ، که دخترکان برای فرار از زیر نگاه خشمگین آنان که قرار بوده مایه امنیتشان باشند فریاد می زنند: دربست، و می گریزند از زیر نگاه های خشمگین آنان که چهره شهرم را ترسناک کرده اند.

این می شود که ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی ملاک ها می شود روسری و شلوار و چند متر پارچه و ایران دیگر برای همه ایرانیان نیست وقتی روسری دخترک اگر عقب برود امنیت اجتماعی به خطر می افتد .
و این سو تر هم در محیط مجازی نوشته های من و صدها وبلاگ نویس ساده دیگر می تواند امنیت اجتماعی را مختل کند، که اگر بیرون از این محیط مجازی عقب رفتن روسری دخترکان شهر امنیت اجتماعی را به چالش می کشد این بار نوشته های شاید همتایان همان دختران امنیت ملی را نشانه گرفته است ،و وای برامنیتی که که به این سادگی می تواند آن را به مسلخ برد که با این باور باید معنای امنیت را از نو باز بخواینم.

این می شود که مسیح را به چوب فیلتر می زنند و آسیه و آیدا و پرستو و کمپین و کانون زنان ایرانی و میدان را هم به زعم خود  خفه می کنند و ایران را از ایرانی می گیرند، و خوشحال بر گرد سفره امنیت می نشینند و سور عزای مارا می خورند که در یک روز دهها سایت و وبلاگ را به تیغ فیلتر سپرده اند.که امینت یک سرزمین بسته شده به نوشته های این وبلاگ نویسان و امنیت اجتماعی را  هم نه وجود سرداران برهنه که همین دخترکان خانه های شکلاتی خراب کرده است .
و چه غفلتی که نمی بینند خشمی که در تک تک این نوشته ها هست و بدتر خشمی که از شکستن غرور دختران و پسران شهرمان در نگاهشان صدایشان و قلمشان جمع شده و من چقدر می ترسم از این خشم و نمی دانم چرا سردار نمی ترسد که این خشم لجام گسیخته ترسناک تر هست و ترسناک تر می شود اگر این خوان همچنان باز بماند. 
| میرا | 23:30سه شنبه 31 اردیبهشت1387 | |

آمار روزنامه و خبرگزاریها هر روز تکان دهنده تر می شود و تآسف بار تر بی تفاوتی ماست به این آمار تکان دهنده .
نجات دختری که توسط پدرش زنده به گور شده بود
قتل دختر اصفهانی با دستان پدرش برای حفظ آبرو
قتل دختر برای حفظ آبرو و حیثیت
سوظن انگیزه قتل زن جوان به دست همسرش .
.
.
و آخرین مورد قتل دختر ۱۷ ساله به دست پدر، بخاطر ربوده شدن توسط داماد خانواده .

آنچه که بیش از هر چیز دیگری در پرونده آخر رخ می نماید،بی گناهی مقتول است که پدر و همه اعضای خانواده بر آن تآکید دارند. دختر خانواده بی گناه ترین فرد در این میانه است ،و در حالی می میرد که پدرش بدترین نوع مجازات را برای وی در نظر گرفته است .
او در حالی خفه می شده که تمامی اعضای خانواده این مرگ را به تماشا نشسته اند، و چقدر آدمها می توانند تهی شوند از همه اصول انسانی که خواهری دست خواهر را بگیرد و پدری پارچه ها را برگلوی دختر بپیچد دختری که به شهادت همه در آنچه روی داده است بی تقصیر بوده است ،و پدر خانواده برای حیثیت از دست رفته خانواده !!! نه به سراغ دامادی که دخترش را ربوده ،که می رود به سراغ دختر بی گناه و بی دفاع خود و فردا روز که با رضایت آزاد شود احتمالآ سرش را در محله و جامعه اش بالا می گیرد بابت کشتن دختر بی گناهی که تاوان همه تعصب ها و خطاهای مردان طایفه اش را داده ،و پدر راضی است و جامعه ایی که پدر نگون بخت را تا مرز قتل دختر هل داده راضی تر و شادمان تر .

صورت مسآله پاک شده و باید "هل هله" کرد که اینجا ایران است و هنوز در آن دختران را زنده به گور می کنند و بعد باز آن دختر را به دست همان پدر می سپارند.

آنچه در این قتل های ناموسی !! بیش از بیش رخ می نماید عدم اختیار دختر بر احساسات و عواطف خود است . از نظرخانواده و بخصوص پدران این دختران و زنان هیچ حقی ندارند، حق عاشقی که گناه بزرگیست این دختران حق زندگی ندارند و در بیشتر این پرونده ها قسمتی از جامعه با فشار بر خانواده قربانبان، آنان را در این به این راه سوق می دهند.

پدرانی که سیاه نیستند اما آنچه از آن با نام آبرو یاد می کنند آنان را به مسیری می برد که ناچارند برای حفظ شرافت و آبروی خانوادگی دختران خود را قربانی نگاه جامعه بیماری کنند که هنوز باور ندارد زن و دختر از همه آن حقوقی برخوردار است که به یک مرد در جامعه داده می شود.

جامعه ایی بیمار که در آن مادران این دختران هنوز بین دختران و پسرانشان در برخورد با آدمها و جامعه تفاوت قائل می شود، ثمره ایی جز این ندارد که پدرهای خاکستری این قصه ها دخترکان بی دفاع و بی گناه خود را به مسلخ ببرند.

درد این نیست که چرا فرزانه کشته شد، که خود قصه ایی دیگر است ،درد اینجاست که یک پدر تا کجا در یک جامعه بیمار به خود اجازه می دهد حق ولایت و سرپرستی را بر فرزندش روا دارد؟
اگر دیروز رویا از زیر خروارها خاک بیرون کشیده شد و زنده ماند (هر چند آن چند ساعت زنده به گور شدن برای تمام عمر می تواند رویا را درگیر بدترین کابوس های خود کند و به یک روانشناس چیره دست برای از یاد بردنم آنچه بر او گذشته احتیاج دارد) ،امروز فرزانه ۱۷ساله به جرم بی گناهی از حق حیات محرم گشته و جامعه بیمار اطرافش اگر تا دیروز از وی به بدترین عنوان نام می برد اکنون چون شهید از وی نام خواهد برد.

در این جامعه بیمار از زن دو تعریف میشود : زن باید یا فاحشه باشد یا قربانی . می تواند قربانی باشد که سالها زندگی سراسر عذاب را تحمل می کند و بچه هایی می زاید و بدون اعتراض زندگی می کندو احتمالا باید عیاشی ها همسر را تحمل کند و در بهترین حالت  زندگیی ساده داردو نباید سر بلند کند، ویا باید اعتراض کند خودش انتخاب کند و تصمیم بگیرد مالک واقعی جسم و روحش باشد، که در این صورت می شود فاحشه. آن تعریف کلاسیک فاحشه را از ذهنتان بیرون کنید این زن می تواند از نگاه جامعه بیمار فاحشه باشد ،شاید تنها به این دلیل ساده که نخواسته یک زندگی بی علاقه و سراسر نفرت را تحمل کند . این زن می تواند به دلایل بسیار ساده تر از این هم از نگاه جامعه بیمار اطرافش فاحشه باشد.

این می شود که ما بر قربانیان کشتارهای خانگی قربانیان بی صدای این قتل ها مویه می کنیم، چرا که این جامعه سهراب مرده را به سهراب زنده ترجیح می دهد بی اینکه در پی راه علاجی باشد نه برای آن پدران ،که خود باید تا پایان با کابوس قتل فرزندان زندگی کنند ، بلکه برای جامعه ایی بیمار که محصول آن می شوند پدران خاکستری.

پی نوشت :تعویق جراحی تومور مغزی بخاطر اجازه پدر :برای کوتاه کردن موی دختر اجازه در لازم بود. اینجاست که نه فقط برای جامعه بلکه برای قانونی که جان آدم ها را دستمایه عقدهای فروخورده خود می کند گریه کرد.

پی نوشت : عکس از وبلاگ آگراندیسمان مریم مجد.
| میرا | 13:55دوشنبه 23 اردیبهشت1387 | |

بعد از کلی بحث و جدل بر سر اینکه آیا برویم نمایشگاه یا نه و اصلآ می ارزد اینهمه وقت و هزینه که پارسال یک ذره هم نمی ارزید .صبح جمعه می رویم نمایشگاه با آرمین و آیدا و چقدر می ارزید و خوش گذشت البته به غیر از بخش کتاب خریدنش.

در همان ابتدای ورود به شبستان !! با انواع انتشاراتی ها مواجه شدیم که لااقل تا راهرو هفتم فقط کتاب های دینی چاپ می کردند و مذهبی. انواع کتاب های نهج البلاغه و نهج الفصاحه و حلیه المتقین و صحیفه سجادیه و ... در طرح و سایز و وزن و اندازه ها و قیمت های مختلف که اولین چیزی که به ذهن خطور می کرد بعد  از دیدن اینهمه تنوع در چاپ این کتابها تنها به دلزدگی منجر می شد و نه بیشتر .

در مرحله بعد رسیدیم به انواع کتاب های ۲۰۰۲ تایی . " ۲۰۰۲شگرد برای داشتن یک قرار ملاقات " (هیچ شوخی در کار نیست این کتاب واقعآ در نمایشگاه وجود داشت)، "۲۰۰۲ایده عاشقانه " ، "۲۰۰۲ راه برای گفتن دوست دارم " و فکر می کنم دهها نمونه دیگر از این ۲۰۰۲ راه ها و کتابهای کوچک عشق،و انواع کتاب ها برای اینکه راحت همه غورباقه های جهان را قورت بدهیم و اصلآ احساس تآسف نکنیم که چطور می شود کتاب "هویت" میلان کوندرا در آخرین چاپش اینقدر باریک شده یا رمان جذاب "آنا کارنینا" چرا این همه از حجمش کاسته شده . در عوض می توانیم به احکام ورود به رستورانها یا احکام ارایشگری برسیم و بی خیال همه ادبیات غنی جهان شویم که یا چاپ نمی شوند یا با اینهمه جرح و تعدیلی که هر سال هم به آن اضافه می شود چیزی از آنها باقی نمانده است.

و چقدر تآسف بار است اینکه رسیده ایم  از نمایشگاه های کتاب چند سال پیش تر به این جایگاه که پروفسور ... می آید و کتاب های احتمالآ کم ارزشش را به خورد ملت می دهد ،و تآسف انگیز است شلوغی در مقابل این غرفه ها و امثال آن است .
وقتی در سالن کودک و نوجوان غرفه ایی که چند تا پوستر بزرگ از شخصیت های کارتونی زده ،شلوغ تر می شود از انتشارات موفق و خوبی چون شباویز که تا کنون ۳ بار کتابهایش بخاطر تصویر سازی بسیار خوب و موفقش برنده یکی از معتبرترین بینال های تصویر سازی کتاب کودک دنیا ، یعنی  " پلاک طلا براتیسلاوا" شده اند باید تآسف خورد برای بچه های ساده و معصومی که بخاطر ناآگاهی ها از تصویر های ناب محروم می شوند و باید دل خوش کنند به تصویرهای دست چندمی والت دیسنی با رنگ و کیفیت بد.

نمی توان تآسف نخورد از حضور بی رونق انتشارات خارجی که در فاصله سالهای ۷۷ تا ۸۳ بسیار پرشور بود و نمایشگاه را به یک نمایشگاه کتاب بین المللی تبدیل می کردند و حالا شده حسرتی بردلمان که بار دیگر در نمایشگاه بین المللی باشی و مجبور نباشی برای رسیدن به انتشاراتی مورد نظرت تمامی سالن را طی کنی و در راهروها سرگردان باشی تا برسی به انتشاراتی مورد نظر . روزهایی که هر سالنی در آن فضای سبز و دلباز با تقسم موضوعی جدا شده بود و همه چیز لذت بخش تر بود حتی بعضی بداخلاقی های مسولین.

پی نوشت : به عنوان کسی که تا حدودی کتاب کودک کار کرده ام و بخاطر رشته تحصیلیم در این نوع تصویر سازیها کمی سررشته دارم از شما می خواهم به عنوان مادر و خاله و عمه و پدر و عمو و به عنوان علاقمند به کتاب کودک، به کودکان خود رحم کنید و هر کتابی را با هر تصویر سازی بی هویتی ندهیم دست کودکانمان . انتشارات شباویز یکی از موفق ترین ها در عرصه کتاب کودک است . بگذاریم بچه هایمان تصویر سازی خوب ببینند.

پی نوشت :بلاخره رفتیم نمایشگاه کتاب و از سیب زمینی هیچ خبری نبود . احتمالآ وزیر محترم ارشاد متوجه شده بوده است که با سرانه دو دقیقه کتاب خواندن، مردم نمی روند کتاب بخوانند و بیشتر برای سیب زمینی ها می روند پس کلآ سیب زمینی ها را از نمایشگاه جمع کرده بودند.

پی نوشت : جایزه فعال ترین ها را بی تردید باید داد به گشت های ارشاد و امر به معروف و نیروهای جان بر کفشان که به شدت در این نمایشکاه مشغول دفاع از کیان مردم و جامعه بودند.

پی نوشت : فهرستی کامل از فیلم نامه ها و نمایشنامه های استاد بیضایی را خریدم ... هورا برای خودم و کتابهایم. از دیشب مثل بچه های دو ساله که دل به اسباب بازیهای تازه داده اند کتابها را چیده ام دورم و از دیدنشان لذت می برم و با خودم دعوا می کنمب ر سر اول خواندنشان.

پی نوشت : باید تشکر کنم از دوستان خوبم . آرمین و آیدا و علی  و امیر حسین  و مدیار عزیز و همه آنها که حضورشان روز خوبی را دریک نمایشگاه عصبانی برایم بوجود آورد.
| میرا | 15:1شنبه 21 اردیبهشت1387 | |

درباره من

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی

نوشته های پیشین

  • تیر 1387
  • خرداد 1387
  • اردیبهشت 1387
  • فروردین 1387
  • اسفند 1386
  • بهمن 1386
  • دی 1386
  • آذر 1386
  • آبان 1386
  • مهر 1386
  • شهریور 1386
  • مرداد 1386
  • تیر 1386
  • آرشیو موضوعی

  • جامعه
  • شخصی
  • سیاست
  • زنان
  • حقوق بشر
  • هنرو فرهنگ
  • اقتصاد
  • دوستان

  • میرا
  • جمهور
  • توکای مقدس
  • حمیدرضا سلیمانی
  • یک لحظه تنهایی
  • مسیح
  • دل نوشت
  • زندان ایران
  • بهزاد باشو
  • راز نو
  • دفتر بی مخاطب
  • کسوف
  • امشاسپندان
  • تجربه های زنانه
  • وارش
  • بی بی مهتاب
  • زن نوشت
  • مسافر
  • هنوز
  • بوی خاک
  • گرگ صابونی
  • پرشین کارتون
  • کافه گودو
  • پرنده خارزار
  • روزمزگی ها
  • گفتنی ها
  • ته دیگ گفتنی ها
  • گلنسا
  • صوراسرافیل
  • عبور از راه بی نقشه
  • ققنوس
  • یار دبستانی من
  • غورباقه باز
  • پرگاس
  • تبعیدی عصبانی
  • برونکا
  • خوابگرد
  • نوای نی
  • زنده باد آزادی
  • کتابلاگ
  • قمارعاشقانه
  • نگاه بی حجاب
  • پیهن
  • آن زن
  • نیروانا
  • کلید
  • آفتابگردان عاشق
  • نگاتیو
  • حقوق بشر و فردگرایی
  • بانو وسگ ملوس
  • بدون سانسور
  • نت هشتم
  • همیشه خالی
  • نسرین
  • فصل زن
  • آش ایرونی
  • امیرهادی انواری
  • عمواروند
  • یک لیبرال دمکرات
  • به تماشای آبهای سپید
  • بند 209
  • عسل نگاشت
  • مشقهای من
  • وسوسه ایی به نام بودن
  • آزاد بهین
  • زندونی
  • گفت و گوی اصلاحی
  • اسرار نهان
  • روزنگاشت
  • جیغ و داد نو
  • یاس و داس
  • فریاد زنان
  • طبقه دوازدهم
  • ارکیده
  • هم واژه آزاد
  • صفحه سیزده
  • نصورنقی پور
  • خانوم
  • فوتو یاس
  • رها در باد
  • دل نوشته های یک روزنامه نگار
  • یادداشتهای یک خبرنگار خود خوانده
  • اتوبوس آبی
  • نوشته
  • تاریکخونه
  • آفتاب از نگاه تو میروید
  • حذفیات
  • اندیشه و احساس
  • خبرنگاران صلح
  • حضرت خضر
  • یادداشت های دکتر نعمت احمدی
  • تریبون آزاد
  • ما همه خوبیم
  • شنگرف
  • از هر دری سخنی
  • هزارو یک شب
  • یه شب مهتاب
  • قرمه سبزی
  • عمو اروند
  • ته نشین
  • ملی مذهبی
  • پوتین
  • ناگفته های انقلاب 57
  • فاژ
  • اوهام
  • دلریخته
  • باد صبا
  • فردا
  • آگراندیسمان
  • نوشته های شخصی سعید نورمحمدی
  • پی نوشت
  • زخم کهنه
  • لینکها

  • روزنامه هم میهن
  • سایت خبری نوروز
  • خبرگذاری مهر
  • خبرگذاری روزنا
  • کمیته گزارشگران حقوق بشر
  • زنستان
  • تغییر برای برابری
  • کانون زنان ایران
  • میدان
  • انجمن مدافعین جامعه مدنی
  • کانون دفاع از حقوق زنان و کودکان ایران
  • ایران امسال
  • خبرنامه امیرکبیر
  • سازمان دیده بان حقوق بشر
  • سازمان عفو بین الملل
  • سازمان جهانی منع شکنجه
  • خبرنت
  • لوگو


    میرا

    پاورقی


    طراح:مهدی محسنی

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

     RSS